دزدی

مطالبی که شاید جایی زیاد نخونده باشید

پست ثابت برای خوانندگان عزیز

سلام

اول بخونید بعد وارد بشید

لطفا به این نکات توجه کنید:

*  هر چی خواستید میتونید از وبم بدزدید چون خودمم همه رو میدزدم

 (ولی این طوری میشید دزدی که از دزد میزنه)

اگه خواستید تبادل لینک کنیم منو با عنوان وبم بلینکید و بگید با چی بلینکمتتون

(در خواست لینک تا قبل از لینک شدن وبم نکنید)

*تا جایی که ممکن است نظر را به صورت انگلیسی نزارید

(ما فارسی زبانیم و باید ان را ارج نهیم)

*نظر خصوصی تحت هیچ شرایطی نزارید اگر چیزی باشد که انتشار ان به صورت عمومی

 دردسر ساز است خودم پاک میکنم

*نظر زیاد بزارید خوش حال میشم که با نظراتتون وبلاگمو نو نوار کنید

*من این قوانینو برای وبم گذاشتم اونایی رو که با رنگ قرمز نوشتم رو حتما بخونید بعد وارد وبلاگ بشید

*لطفا در اخرین پست ممکن نظرای قشنگتونو بزارید

*از اون جایی که پیوند ها وبلاگم دیگه خیلی طویل شده دوست عزیزی که تقاضای لینک میکند رو در پیوند های روزانه لینک میکنم

 

با تشکر فراوان

 

                                                       (نگارمدیر وب دزدی)

 

+ نوشته شده در  90/03/29ساعت 13:1  توسط نگار(مدیر وب) 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

اینبار تو بگو دوستت دارم...

نترس...

..آسمان را گرفته ام که به زمین..

نیاید...

 

+ نوشته شده در  91/06/18ساعت 14:24  توسط مهرداد  | 

سلام

من امسال کنکوریم خیلی کم پیش میاد بیام نت ممنونم به خاطر کامنت های بی حد و اندازتون

شاید نتونم دیگه بهتون سر بزنم ولی همین که کامنت هاتونو میبینم خیلی خوشحال میشم

در مورد رمان خاطرات یک خون اشام پرسیده بودین :

راستش از اون منبعی که اینا رو براتون میزاشتم دیگه خبری نیس تا همین قسمتش اون تو بود

ایراد نداره

یکم تو اینترنت بگردین شاید تونستین پیداش کنین

 

+ نوشته شده در  91/06/15ساعت 21:18  توسط نگار(مدیر وب)  | 

اتظار عشق

به نام خداوند ساده دلان

سلام دیگر نه جان دارم فدایت کنم نه دل دارم خانه ات کنم ونه چشمی برای دیدنت هر روز ورقی سفید از دفتر روز های زندگیم پاره میکنم به امید اینکه شاید زودتر به صفحه ی پایان انتظار برسم بی خبر از انکه تمام ورقهای

این دفتر سفید است




+ نوشته شده در  91/04/18ساعت 9:14  توسط مهرداد  | 

نا مه ای به خدا

حال که قلم را بر محرمتریت راز دارم نوازش میدهم چشمان پرخونم محال نوشتن نمیدهند  دستان خیانت کارم جرئت حرکت ندارند اما هر لحظه صدایی از اعماق وجودم می گوید دوست دارم دوست دارم عاشقم بودی و نفهمیدم درپی یاریم بودی و ندانستم ای پاک ترین عشق ای عاشقترین معشوق این بار من فریاد میکشم دوستت دارم نمی گویم خداوند ا نه نمی گویم می گویم ای عشق ای خالق من ای کسی که روحت را به من بخشیدی دوستت دارم به اندازه تمام اسمان ها و زمین عشق یعنی من عشق یعنی تو ای یار زیبای من این بار من دوستت دارم دوستت دام نه چون خدایی نه چون نعمت دادی نه چون خالقی نه چون توانایی

چون من توام وتو منی

کاری از مهرداد آقایاری

+ نوشته شده در  91/04/17ساعت 9:30  توسط مهرداد  | 

موازی

یادمه تو مدرسه معلممون میگفت: دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند...مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند...با خودم فکر کردم من که خودمو شکستم پس چرا به اون نرسیدم ؟ و دلم گفت شاید اونهم به سوی دیگری شکسته باشد...!!!


+ نوشته شده در  91/04/11ساعت 15:2  توسط مهرداد  | 

متن خوشامدگویی جدید در هواپیماهای ایران

متن خوش آمدگویی جدید در هواپیماهای ایران

با سلام و صلوات به روح تمام مسافرین عزیز .

و با درود به وزیر محترم راه و ترابری .

ورود شما را به پرواز لایتناهی هواپیمای جمهوری اسلامی ایران خوشامد می گوییم .

خداوندا مشیت خودت را در رسیدن و لقاء به خود برما قراردادی و سرعت آن فزون كن .

مقصد ما به احتمال 99% بهشت موعود و احتمالأ 1% مقصدی كه بر روی بلیط درج شده می باشد.

خلبان پرواز مرحوم شهید كاپیتان بهشت زاده و گروه پروازی بد اخلاق؛ سفری خوش برای شما آرزمند است.

لطفأ به علامت نكشیدن سیگار اصلأ توجه ننموده و آخرین سیگار زندگیتان را به خوشی دود نمایید.

بستن كمربندها اصلأ ضرورتی ندارد و كاملأ بدرد نخور است.

در صورت بروز اشكال در سیستم هوای كابین ماسكهایی از بالای سر شما آوزیزان خواهد شد كه شما قبل از آن رایحه خوش ملایك را احساس خواهید كرد.

این هواپیما مربوط به هزاره دوم میلادی بوده و دارای دو درب اضطراری در جلو، دو در كنارین و یك درب عقب می باشد كه چندین سال است اهرم های آن كار نمی كند.

ارتفاع پرواز به احتمال قریب به یقین تا آسمان هفتم بوده و هوای بهشت بسیار عالی است.

سفر خوشی را برای شما آرزومندیم

از اون جاییكه هیچ خارجی احمقی وجود ندارد كه من لازم باشد یه بار دیگر به انگلیسی بلغور كنم، سرتونو درد نمی آورم.

مرگ راحتی داشته باشید.

سلام سلام باز اومدم خوبید؟

من که کلا رفتم تو کار هواپیما ایناسوژه خوبی شده

امیدوارم تو عزاداریاتون منو فراموش نکرده باشین

یا علــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

بابای

 

+ نوشته شده در  91/04/09ساعت 8:54  توسط مهرداد  | 

یادش بخیر


 

زمان مدرسه با بغل دستیمون که قهر می کردیم ، وسطِ میزیه خط می کشیدیم می گفتیم : وسایلات

 

 از این خط اینور تر نیاد!!!!! :))


+ نوشته شده در  91/03/28ساعت 10:20  توسط نگار(مدیر وب)  | 

رمان خاطرات یک خون اشام

دفترچه خاطرات عزیزم؛
متاسفم که مدت زیادی چیزی ننوشتم. نمی توانم توضیح بدهم که چرا. فقط می دانم نوشتن خیلی از چیزها تنها ترسم را بیشتر می کند. اولش که آن اتفاق وحشتناک افتاد. آن روز که من و بانی و مردیت رفته بودیم به قبرستان و به پیرمردی در زیر پل حمله شده بود. پلیس می گوید که هنوز ضارب را نیافته. مردم می گویند که آن پیرمرد دیوانه بوده. وقتی که از کُما خارج شده فقط در مورد چشم هایی که در تاریکی می درخشند صحبت کرده و درخت بلوط و این چیزها. اما من به خاطر می آورم که آن شب چه اتفاقی افتاد و این نگرانم می کند. خیلی می ترسم.
همه می ترسند هیچ بچه ای اجازه ندارد بعد از غروب برود بیرون. اما از آن موقع سه هفته گذشته و حمله دیگری نداشته ایم. سر و صدای آن قضیه کم کم دارد می خوابد. عمه جودیت می گوید کار یکی از این گداها بوده. پدر تایلر اسمال وود گفته حتی ممکن است خود آن پیرمرد این کار را کرده باشد. من نمی دانم چطور یک نفر می تواند گلوی خودش را ببرد.
هستم تا این جا که خوب جلو رفته. تا به حال چندین « ب» من به شدت درگیر نقشه نامه و چندین دسته گل سرخ از ژان کلود دریافت کرده ام (آخر می دانی که عموی مردیت گل فروش است) و تا الان همه فراموش کرده اند که من زمانی دنبال استفان بوده ام. موقعیت اجتماعی من همچنان محفوظ است. کارولین هم نتوانسته مشکلی
درست کند. در واقع اصلاً نمی دانم کارولین دارد این روزها چه کار می کند؟ و برایم مهم هم نیست. فعلاً که سر نهار هم نشده که به او برخورد کنم. مثل این که دیگر نمی خواهد طرف دوستان قدیمی اش بیاید.
تنها دغدغه ام این روزها یک چیز است: استفان. حتی بانی و مردیت هم یادشان رفته که چه قدر این پسر برایم مهم است. می ترسم که به آنها بگویم. می ترسم که به کسی چیزی بگویم. توی مدرسه نقاب یک آدم خونسرد
را به چهره می زنم اما در دلم... اصلاً همه چیز دارد بدتر می شود. عمه جودیت خیلی نگرانم است. می گوید کم غذا شده ام. حق با اوست. تمرکزم را از دست داده ام. به درس و مدرسه ام نمی رسم. به چیزی جز استفان نمی توانم فکر کنم. نمی دانم چرا این طوری شده ام. از آن روز لعنتی دیگر با من حرف نزده. اما چیز عجیبی یک بار اتفاق افتاد. هفته پیش سر کلاس تاریخ یک بار که سرم را برگرداندم دیدم که زل زده به من. چند تا صندلی فقط با هم فاصله داشتیم. صورتش را کامل چرخانده بود این طرف و فقط داشت نگاهم می کرد. برای چند لحظه ترس کل وجودم را گرفت قلبم به تندی می زد. خیره مانده بودیم به هم دیگر و بعد او رویش را برگرداند. اما از آن دفعه به بعد دو بار دیگر هم این اتفاق افتاد و همین جوری به من نگاه کرد. هر وقت نگاهم می کند حسش می کنم. عین
واقعیت را می گویم. این توهم نیست انگار نگاهش انرژی دارد. استفان مثل هیچ کدام از پسرهایی که می شناسم نیست. خیلی تنها و گوشه گیر است. شاید خودش این زندگی را انتخاب کرده. توی تیم راگبی غوغا می کند اما با هیچ کدام از هم تیمی هایش صمیمی نیست. فقط شاید با مت تا حدی دوست باشد. استفان فقط با مت صحبت می کند. به دخترها محل نمی گذارد. هر چند شایعه ای که راه انداخته ایم خیلی ها را از دور و
برش پراکنده کرده اما بیشتر اوست که از دیگران کناره می گیرد تا دیگران از او. بین کلاس ها و بعد از تمرین های راگبی معلوم نیست کجا غیبش می زند. تا به حال نشده توی کافه تریا دیده باشیمش.
هیچ کس را به خانه اش دعوت نکرده. خانه که نه، به اتاقش در آن مهمان خانه ی حاشیه شهر. بعد از مدرسه هیچ کس او را در هیچ کافی شاپ یا رستورانی ندیده. نمی دانم کجا همین است. بانی می گوید باید سعی کنم زیر « ب» باید گیرش بیاورم؟ مشکل نقشه رگبار یا کولاک با او تنها باشم. این طوری برای گرم شدن مجبوریم به هم نزدیک بشویم. پیشنهاد مردیت هم این است که اتومبیلم جلوی مهمان خانه خراب بشود. هر دو تای این نقشه ها به درد نمی خورند. من هم دیگر از فکر کردن به راه حل خسته شده ام.
هر روز دارد همه چیز بدتر می شود. ذهنم دیگر خالی خالی است. اگر راه حلی پیدا «.. نکنم باید و راه حل ناگهان به ذهن النا آمد. دلش برای مت می سوخت. سر قضیه ژان کلود خیلی اذیت شده بود. مت از وقتی این شایعه شروع شده بود زیاد با او حرف نزده بود. از کنار هم که می گذشتند سری تکان می دادند و سلامی می کردند. همه اش همین.
وقتی هم که یک بار بعد از کلاس نگارش خلاق توی راهروی خلوت همدیگر را دیده بودند مت سرش را انداخته بود پایین. النا صدایش زده بود. می خواست بگوید که این حرف ها واقعیت ندارد. می خواست بگوید که پای پسر دیگری در میان نیست. می خواست بگوید که قصد نداشته او را اذیت کند و اینکه چقدر پشیمان است. اما نمی دانست که باید چطوری حرفش را شروع کند تنها توانست بگوید:
- مت متاسفم.
و بعد برگشته بود که برود توی کلاس.
- النا.
قبل از این که النا برود سر کلاس، مت صدایش کرده بود. سرش را تکان داده بود و با حالتی انگار که بخواهد لطیفه ای را تعریف کند پرسیده بود:
- این پسر فرانسویه که می گن واقعیه؟
النا بلافاصله جواب داد:
- نه از خودم درآوردم فقط می خواستم نشون بدم که ناراحت نیستم که... النا یادش آمد که نباید این را به مت بگوید.
- که استفان بهت بی محلی کرده. خودم متوجه شدم. چهره مت عبوس و متفکرانه بود.
- ببین النا حرکت اون روز استفان خیلی بد بود. ولی فکر نمی کنم منظورش این
بوده که ضایعت کنه. رفتارش با همه همین طوره.
- همه غیر از تو.
- نه با من صحبت می کنه ولی در مورد مسائل شخصی حرفی نمی زنه. هیچ وقت از خانواده اش چیزی نگفته. یا این که بعد از مدرسه چی کار می کنه. انگار که یه دیوار دور خودش کشیده. نمی گذاره کسی از اون دیوار رد بشه.
فکر می کنم اون طرف دیوار یه آدم خسته و سرخورده است که استفان نمی خواد ما ببینیمش.
النا به این تصور از استفان فکر نکرده بود. همیشه به نظرش استفان فردی آرام و موقر می آمد که بر همه چیز مسلط است. اما النا می دید که خودش هم در بیرون چنین شخصیتی را بروز داده در حالی که از درون افسرده و خواب است. شاید استفان هم واقعاً آدمی ناراحت و گیج مثل خودش باشد. همین موقع بود که نقشه در ذهنش جان گرفت. همه چیزش به طرز خنده داری ساده بود هیچ طرح پیچیده ای لازم نبود نه کولاک لازم داشت و نه خرابی اتومبیل.
- مت! به نظرت عالی نمی شه اگه یکی بتونه به اون دیوار نفوذ کنه؟ منظورم اینه
که برای استفان بهتر نیست که پشت اون دیوار تنها نباشه؟ فکر نمی کنی این بهترین اتفاق عمرش باشه که یکی به اون دیوار نفوذ کنه؟ النا مشتاقانه به مت چشم دوخت. امیدوار بود که منظورش را گرفته باشد.
مت چند لحظه به النا نگاه کرد سپس چشمانش را بست و گفت:
- النا من می فهمم تو چی می خوای. تو آدما رو دور انگشت خودت می چرخونی بدون این که بدونی چه کار می کنی یا چه بلایی سر اونا می یاری. الانم می دونم از من می خوای کمکت کنم که استفان رو به دام
بندازی و فکر می کنی اون قدر احمق هستم که باهات موافقت کنم.
- نه تو احمق نیستی. تو یه جنتلمن واقعی هستی مت. آره من می خوام که بهم
کمک کنی. من نه می خوام که استفان رو اذیت کنم نه تو رو.
- نمی خوای؟
- نه. می دونم که این جوری به نظر نمی آد. ولی من فقط می خوام... النا دوباره از گفتن باز ماند. نمی دانست چطور توضیح بدهد. حتی نمی دانست که چه می خواهد.
«. تو فقط می خوای همه چیز و همه کس مال النا گیلبرت باشه » : مت گفت
لحن مت آشکارا تلخ بود.
- تو دنبال چیزی هستی که نداری. دنبال کسی هستی که تو رو نمی خواد... النا شوکه شده بود. چند قدم به عقب رفت. گلویش خشک شده بود و چشمانش می سوخت.
- این طوری نگاه نکن.
مت ملتمسانه گفت:
- نه منو این طوری نگاه نکن. خیلی خب ببخشید. حالا بگو چی کار می خوای بکنم؟ می خوای دست و پاشو ببندم بندازمش جلوی در خونه تون؟ خوبه؟
- نه.
النا هنوز سعی داشت اشک هایش را کنترل کند.
- نه فقط می خوام راضیش کنی هفته ی دیگه مهمونی رو بیاد.
- فقط می خوای بیارمش مهمونی؟
النا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- خیلی خب. من میارمش. مطمئن باش.
- متشکرم مت.
- از من تشکر نکن. این که چیزی نیست. النا از این که توانسته بود به همین راحتی مت را راضی کند گیج بود.
مردیت گفت:
- هنوز نه. این جا رو نگه دار.
و بعد دسته ای از موهای النا را دوباره کشید و بعد جمع کرد.
«. به نظرم هر دو تاشون فوق العاده بودن » : بانی گفت
«؟ کیا » : النا زیر لب پرسید
بانی گفت:
- انگار خودش نمی دونه کیا رو می گم. اون دو تایی که دیروز توی مسابقه
معجزه کردن. دقیقه ی آخر که استفان توپ رو گرفت من نزدیک بود غش کنم
یا شاید هم بالا بیارم.
مردیت گفت:
- اَه خفه شو...
- بعدش مت! وای این پسر یه شعر متحرکه...
«! چه فایده؟ هیچ کدوم که مال من نیستن » : النا خیلی بی احساس گفت انگشتان ماهر مردیت روی سر النا مشغول خلق شاهکاری در آرایش گری بودند. انحنای طلایی موهایش، کنار لباس بنفش ماتی که تن داشت از او یک اثر هنری ساخته بود. سایه ی چشم هایش که به زحمت قابل تشخیص بودند هم بنفش بود تا هارمونی اثر رعایت شده باشد. اما رنگ پوستش حتی به نظر خود النا هم بیش از حد سفید و رنگ پریده می آمد. دلش می خواست به جای اضطراب، هیجان می داشت تا خون به گونه هایش بدود و صورتش همچون سربازی که عازم جبهه نبرد است، مصمم به نظر بیاید، نه این طور بی روح. وقتی دیروز بعد از مسابقه فوتبال اسم او را به عنوان ملکه ی مهمانی مدرسه اعلام
کرده بودند تنها به یک چیز فکر می کرد؛ همراهی با استفان. اگر می توانست او را راضی کند، دیگر امکان نداشت بتواند دعوت همراهی ملکه ی مهمانی را رد کند. النا در حالی که خودش را در آینه برانداز می کرد فکر کرد:
- امشب هر کسی رو که بخوای مال توئه.
جالب بود که بانی هم همین حرف را تکرار کرد و بعد ادامه داد:
- راستی اگه دیگه با مت کاری نداری می شه من برم یکم بهش دلداری بدم؟
طفلکی خیلی اذیت شده.
مردیت با حالت کنایه آمیزی گفت:
- اون وقت ریموند چی با خودش فکر میک نه؟
- خب جنابعالی می تونی بری ریموند رو دلداری بدی. نه جدی النا. من که مت رو دوست دارم. تو هم که دیگه باهاش به هم زدی. نمی خواین هم که سه
نفری با هم باشین.
- هر کاری می خوای بکن. مت احتیاج به توجه داره. چیزی که من ازش دریغ
کردم.
النا هنوز نمی توانست بفهمد چطور دلش راضی شده این کار رو با مت بکنه، اما سعی کرد به این قضیه فعلاً فکر نکند. الان تمام تمرکزش را برای کار دیگری لازم داشت.
- تموم شد.
مردیت آخرین سنجاق را هم به موهای النا زد و گفت:
- خب بذار ببینم ملکه رو... بانی تو هم بیا جلوی آینه... خب کل دربار
خوشکلن.
«. ای، می شه گفت » : النا گفت
ولی واقعیت این بود که آنها زیبا بودند. لباس مردیت از ساتن لطیفی به رنگ قرمز تیره بود که در میان تنه تنگ می شد و بعد پایین کمر چین می خورد. موهای تیره اش را ریخته بود پشت سرش. بانی هم با آن لباس صورتی اش سرزنده تر از قبل به نظر می آمد. روی لباسش به شیوه ی سنتی شرقی ها پولک دوزی داشت. النا که در این
جور موارد حساس بود با چشمان با تجربه اش دوباره جزییات ظاهری اش را برانداز کرد و گل های بنفشه کریستالی مادر بزرگش را به خاطر آورد که می توانست با بقیه ی چیزها باشد؛ گل های واقعی که روی شان را لایه ای از کریستال پوشانده بود. دستان هنرمندان قدیمی هنوز هم به کار می آمد.
النا، بانی و مردیت از پله ها پایین آمدند. از کلاس هفتم همیشه این جور مهمانی ها را با هم می رفتند. فقط این بار فرقش این بود که کارولین همراه شان نبود. النا حتی نمی دانست کارولین قرار است با کی به مهمانی بیاید.
عمه جودیت و رابرت در اتاق نشیمن بودند. مارگارت کوچولو که پیژامه به پا داشت هم با آنها بود.
عمه جودیت با کلی ذوق و شوق گفت:
- وای نیگا کن! شما دخترا چقدر خوشگل شدین.
بعد النا را بوسید. مارگارت هم دستانش را باز کرد تا بغلش کند.
- النا جونم خوشگل شده.
سادگی کودکانه ای در تعریف مارگارت بود که به النا اعتماد به نفس می داد. رابرت که انگار می خواست چیزی بگوید یک لحظه دهانش را باز کرد اما چیزی نگفت و
سرش را پایین انداخت.
- چیه باب بگو چی می خوای بگی...
- خب یه لحظه به ذهنم رسید که النا از ریشه ی هلن میاد. بعد یاد هلن یونان
باستان افتادم که زیباییش تروا را به آتش کشید.
بانی با خوشحالی گفت:
- زیبا و مرگبار. وای چه تعریفی.
رابرت که انگار خوشحال نبود فقط جواب داد:
- خب آره.
النا چیزی نگفت. زنگ در به صدا درآمد. مت بود. با همان کت اسپورت آبی اش. در کنار او ادوارد و ریموند هرناندز هم بودند. النا به دنبال استفان گشت.
«... استفان احتمالاً الان اون جاست. گوش کن النا » : مت گفت
اما هر چیزی که می خواست بگوید در همهمه ی سلام کردن ها و خوش و بش کردن های بقیه بریده شد. بانی و ریموند با النا سوار ماشین مت شدند و تا خود مدرسه فقط شوخی کردند و مسخره بازی درآوردند.
صدای موسیقی خودش را از حصار درهای سالن رهانده بود. وقتی النا از ماشین پیاده شد اطمینان عجیبی در قلبش احساس کرد، اطمینان از این که چیزی قرار است اتفاق بیفتد. النا به ساختمان مربع شکل مدرسه چشم دوخت. آرامش متزلزل هفته های اخیر امشب جایش را به اوج هیجان می داد.
«. من آماده ام » : با خودش فکر کرد
امیدوار بود که واقعاً هم آماده باشد.
داخل سالن مملو از رنگ و حرکت بود. به محض این که النا و مت وارد شدند همه دوره شان کردند. تعریف ها و تمجیدها مثل باران بر سرشان می بارید. از لباس النا می گفتند... از موهایش... از گل های کریستالی. از مت مثل یک قهرمان استقبال شد.
انگار که جو مونتانا آمده باشد. همه می گفتند که حتماً بورس تربیت بدنی را خواهد گرفت. در همهمه ی سرگیجه آور مهمانی، چشمان النا در جستجوی تنها یک نفر بود؛ در جستجوی مردی با موهای مشکی و چهره ای مرموز.
تایلر اسمال وود نزدیکی النا ایستاده بود و النا نفس های سنگینش را حس می کرد. دهانش بوی آدامس می داد. دختری که همراهش بود قیافه ای مثل قاتلین بالفطره داشت. النا توجهی به تایلر نکرد، شاید خودش برود پی کارش. آقای تانر با یک لیوان یک بار مصرف از کنارشان رد شد. کرواتش را آن قدر محکم بسته بود که داشت خفه می شد. سو کارسون که یکی از پرنسس های جشن بود با حسرت نگاهی به لباس النا کرد و آهی کشید. بانی رفته بود روی صحنه رقص و از نور و موسیقی لذت می برد. اما استفان پیدایش نبود. النا می دید که اگر یک بار دیگر تایلر این بوی لعنتی آدامس را توی صورتش بدهد بالا خواهد آورد. مت را صدا زد و با هم رفتند و روی صندلی های کنار سالن نشستند. کنار آن ها، آقای لیمان مربی تیم داشت با یکی از منتقدین ورزشی بحث می کرد. زوج ها و دانش آموزان می آمدند سلام و احوالپرسی می کردند و می رفتند و جای خود را به زوج ها و نفرات بعدی می دادند. انگار واقعاً خانواده سلطنتی آنجا نشسته باشد. النا نگاهی به مت کرد که ببیند آیا این حس غرور در چشم های او هم موج می زند یا نه؛ اما مت تنها به یک گوشه از سالن خیره شده بود. النا نگاه او را دنبال کرد و آنجا در میان دسته ای از بچه های تیم فوتبال، آن موهای مشکی و چهره ی مرموز را یافت. شک نداشت که خودش است. حتی در این نور کم می توانست او را تشخیص بدهد. هیجان در وجودش اوج گرفت. هیجانی همراه با
درد. نه دردی جسمی، بلکه روحی.
مت به آرامی گفت:
- خب خوشت اومد؟ کَت بسته آوردمش.
- می خوام ازش بخوام همراهم باشم. همه اش همین، ولی اگه بخوای اول با تو
همراهی می کنم.
مت اشاره کرد که نمی خواهد و النا بلند شد و از بین جمعیت به سمت استفان رفت. در هر قدم اطلاعاتی را که چشمانش از او می گرفت تحلیل می کرد. کُت و شلوارش مدلی متفاوت از بقیه پسرها داشت و زیر آن، ژاکت کشمیر سفید رنگی پوشیده بود. ثابت ایستاده بود و مثل بقیه وول نمی خورد. کمی از بقیه اعضای تیم فاصله داشت. تنها فرقش با تصویر ذهنی النا این بود که این بار عینک نزده بود. البته توی زمین فوتبال هم عینک نمی زد ولی النا تا به حال این قدر از نزدیک چشمانش را ندیده بود. النا هیجان زده بود. انگار در بالماسکه بودند و زمان آن رسیده بود که ماسک ها را بردارند.
به شانه هایش نگاه کرد و به فک و دهانش. بدن خوبی داشت. استفان سرش را به سمت او برگرداند. النا می دانست در آن لحظه، زیباترین دختری است که در جمع حضور دارد و این فقط به خاطر لباسش و یا مدل موهایش نیست. چیزی ذاتاً او را زیباتر از بقیه می ساخت. باریک، قد بلند و خوش چهره، النا آتشی پیچیده در ابریشم
بود. النا لب های استفان را دید. لب ها به آرامی باز شدند.
- سلام.
این صدای خود النا بود. برای اولین بار چشم در چشمان استفان دوخته بود و با او حرف می زد. در چشمان سبز استفان، سبزی مثل برگ درختان بلوط در تابستان.
- بهت خوش می گذره.
هر چند استفان نگفت آره ولی النا می دانست که این دقیقاً همان چیزی است که استفان فکرش را می کرده. می توانست این را از طرز نگاه های استفان درک کند. النا هیچ وقت مطمئن نبود بتواند احساس کس دیگری را از چشمانش بخواند، اما الان می دانست چه چیزی در ذهن استفان می گذرد. می دانست که استفان دارد لذت می برد، هر چند که قیافه اش اصلاً این را نشان نمی داد. قیافه ی استفان خیلی جدی بود و انگار داشت از چیزی رنج می کشید. قیافه اش طوری بود که انگار نمی تواند حتی یک لحظه ی دیگر این وضع را تحمل کند.
گروه شروع به نواختن آهنگ دیگری کرد و رقص آرام شد. استفان هنوز به او خیره مانده بود. انگار داشت با چشم هایش النا را می خورد، با آن چشم های سبز تیره اش که وقتی از چیزی لذت می بردند رنگ شان تیره تر می شد. النا یک لحظه حس کرد که استفان می خواهد او را بِکشد به سمت خودش و بدون گفتن حتی یک کلمه...
النا آهسته پرسید:
- می خوای در مهمانی همراه هم باشیم؟
و بعد با خودش فکر کرد که دارد دست به کار خطرناکی می زند، کاری که اصلاً نمی داند چیست. یک لحظه ترس سراسر وجودش را گرفت. قلبش شروع کرد به تندتر و تندتر تپیدن. نیمه ی پنهان وجود النا که در خود محبوسش کرده بود داشت توی ذهن او فریاد می کشید و اعلام خطر می کرد. آن چشم های سبز تیره هنوز به او خیره بودند. انگار مستقیم زل زده بودند به نیمه ی پنهان وجود النا. انگار داشتند با نیمه ی پنهان وجود او حرف می زد. غریزه ای که از تمدن بشری هم قدیمی تر بود به النا هشدار می داد که فرار کند، که شروع کند به دویدن، که از آن جا بگریزد. اما النا از جایش تکان نخورد.
همان حسی که به او هشدار می داد، با همان قدرت مانع از رفتن او می شد. چیزی تحت کنترل النا نبود. آن چه این جا اتفاق می افتاد فراتر از قوه ی درک اوبود. حس می کرد که اوضاع اصلاً منطقی و طبیعی نیست، اما دیگر نمی شد متوقفش کرد. النا ترسیده بود اما باید تا تهش می رفت. هیچ وقت هنگام برخورد با یک پسر این طور
اختیارش را از دست نداده بود. اما اگر کسی از بیرون به این صحنه نگاه می کرد هیچ چیز غیرطبیعی نمی دید. استفان فقط زل زده بود به النا و او هم به استفان زل زده بود، اما جریانی نامرئی از انرژی در این بین حضور داشت که وقتی قطع شد النا توانست ببیند که رنگ چشمان او تغییر کرد. انگار به چیزی که می خواهد نرسیده باشد.
فروغش را از دست داد و بعد النا دید که ضربان قلبش آرام تر شده و می تواند تکان بخورد. دستش را کمی تکان داد و بعد همه چیز تمام شد.
- النا چقدر خوشگل شدی.
این صدای کارولین بود. النا دوباره به مهمانی برگشته بود. تصویر کارولین کم کم واضح تر شد. ابتدا هاله ای زرد بود و بعد موهای طلاییی مایل به قهوه ای کارولین را تشخیص داد. پوستش را بُرنزه کرده بود. لباس طلایی بلندی به تن داشت که به رنگ پوستش می آمد. داشت به استفان لبخند می زد. آن دو در کنار هم مثل مدل های
حرفه ای بودند که به جشن کوچک یک مدرسه آمده باشند. خیلی زیباتر و شیک تر از هر کس دیگری بودند که آنجا بود.
- لباست هم قشنگه.
صدای کارولین ذهن النا را دوباره فعال کرد. آن بازوهای در هم رفته همه چیز را توضیح می داد؛ غیبت کارولین سر نهار و این که این مدت مشغول چه کاری بوده.
- به استفان گفتم که یه سر باید بیایم این جا ولی زیاد نمی مونیم اشکالی که
نداره؟ البته برای رقص هستیم.
النا به طرز عجیبی آرام بود. مغزش هیچ فرمانی نمی داد و فقط اطلاعات را دریافت می کرد. النا بالاخره گفت که، نه اشکالی ندارد و دید که کارولین چطور از او دور می شود. استفان هم با او رفت. تمام چشم ها به او بود. بی اعتنا به آن ها پیش مت برگشت.
- می دونستی می خواد با کارولین بیاد.
- می دونستم که کارولین هم استفان رو می خواد. موقع نهار می اومد طرف ما و بعد از مدرسه هم همین طور. خودشو یه جورایی چسبوند به استفان دیگه اما...
- می فهمم.
النا هنوز هم همان آرامش عجیب را داشت. انگار همه چیز طبیعی بود. بانی و مردیت داشتند می رفتند طرف در خروجی. پس آن ها هم فهمیده بودند چه خبر است. احتمالاً همه فهمیده بودند. بدون این که با مت حرفی بزند او هم بلند شد و به سمت جایی رفت که آن ها می رفتند: دستشویی زنانه. دستشویی شلوغ بود. مردیت و بانی سعی می کردند در ذهن شان دنبال دلیلی بگردند که چرا استفان او را انتخاب کرده. بانی در حالی که انگشتان النا را گرفته بود گفت:
- لباسشو دیدی؟ بالاش چسبِ چسب بود. همه جاشو می شد دید. دفعه ی بعد
چی می خواد تنش کنه؟
مردیت گفت:
- سلفون حتماً! النا تو حالت خوبه؟
- آره.
النا در آینه به خودش نگاهی کرد. چشمانش از همیشه روشن تر بود و گونه هایش
حالا سرخ تر شده بودند.
بقیه دخترها از دستشویی رفتند. بانی عصبی بود و با پولک های لباسش ور می رفت. بالاخره گفت:
- شاید زیاد هم بد نشده باشه. منظورم اینه که چند هفته اس که فکر و ذکرت شده استفان. از همه چیزت افتادی دختر. حالا می تونی بقیه کارهاتو بکنی و فقط دنبال اون نباشی.
النا با خودش گفت:
- بروتوس تو هم؟
(جمله ی که جولیوس سزار به دوستش بروتوس گفت، هنگامی که بروتوس خنجرش را در بدن سزار فرو کرد.)
ولی از بانی تشکر کرد، هر چند که لحن گزنده ای داشت.
مردیت گفت:
- خب دیگه النا. این طوری نگاه نکن. بانی منظوری نداشت فقط می خواست...
- خب پس تو هم باهاش موافقی؟ از حمایت تون ممنونم. باشه من می رم بیرون
و دنبال چیزایی میرم که این هفته ها نرفتم. مثلاً چند تا دوست صمیمی دیگه
پیدا کنم.
و بعد آن دو را که با حیرت او را نگاه می کردند رها کرد.
النا بیرون رفت و خودش را در رنگ و موسیقی غرق کرد. امشب از همیشه زیباتر بود. با همه بود. خندید. قهقهه سر داد و با تمام پسرها صحبت کرد. وقتی برای تاج گذاری صدایش کردند رفت روی صحنه و به انبوهی از رنگ ها و مدل های لباس نگاه کرد. آدم ها برایش مهم نبودند. یک نفر به او گل داد، یکی دیگر تاجی با جواهرات بدلی را بر سرش گذاشت و بعد همه دست زدند. مثل یک خواب
همه چیز تمام شد.
وقتی از سن پایین آمد مدتی با تایلر لاس زد و بعد یادش آمد که او و دیک چطور می خواستند حال استفان را بگیرند. النا یکی از گل های کریستالی را به او داد. مت در سکوت فقط داشت نگاه می کرد که النا چه کار می کند. دختری که همراه تایلر آمده بود تقریباً داشت گریه می کرد. حالا می توانست غیر از بوی آدامس بوی الکل را هم تشخیص بدهد. صورت تایلر قرمز بود. دوستان تایلر هم کنارش بودند. می خندیدند و جیغ و داد می کردند. دیک از بطری توی جیبش چیزی توی لیوان یک بار مصرف می ریخت و به آن ها می داد. النا هیچ وقت با این بچه ها نبود. پسرها برای جلب توجه او رقابت می کردند. جوک می گفتند. بامزه بازی در می آوردند و النا می خندید حتی وقتی که معنی حرف اشان را متوجه نشده بود. تایلر به کنارش آمد و النا فقط خندید. کمی دورتر از او مت سرش را انداخت پایین و آهسته بیرون رفت. موسیقی اوج گرفته بود. دخترها جیغ می زدند و پسرها بالا و پایین می پریدند. تایلر خودش را به النا نزدیکتر کرد و بعد
گفت:
- من یه فکری کردم. بیاین بریم یه جایی که بیشتر خوش بگذره.
و بعد النا را محکم تر کشید.
«؟ مثلاً کجا تایلر » : یکی از پسرها پرسید
همه خندیدند. تایلر هم خندید، خنده ای بی دلیل و از سر مستی.
- نه منظورم اینه که بریم یه جایی که کسی نباشه، مثلاً قبرستون.
دخترها دوباره جیغ کشیدند و پسرها سقلمه ای به هم زدند و خندیدند. دختری که با تایلر آمده بود گفت:
- تایلر این کار دیوونگیه. می دونی که چی شده اون جا؟ من نمیام.
- خیلی خب تو همین جا بمون.
تایلر سوییچ ماشینش را در آورد و تکان داد.
- کی با من میاد؟
«. من هستم » : دیک گفت
و بعد چند نفر دیگر هم گفتند می آیند. النا هم همین طور. لبخند زد و با موسیقی کمی خودش را تکان داد.
کمی بعد او و تایلر در صدر دسته ی شلوغ و پر سر و صدایی از بچه ها به سمت پارکینگ می رفتند.
تایلر سقف ماشین را باز کرد. النا نشست جلو. دیک و دختری به اسم ویکی هم عقب نشستند.
- النا.
کسی از دم در او را صدا می زد. نور از پشتش می تابید و چهره اش مشخص نبود. النا گفت:
- برو دیگه. راه بیفت.
موتور ماشین زوزه ای کشید. النا تاجش را درآورد. همین که از در رفتند بیرون باد سردی به صورتش خورد.

+ نوشته شده در  91/03/22ساعت 11:2  توسط نگار(مدیر وب)  | 

رمان خاطرات یک خون اشام

آن شب وقتی که استفان به اتاقش در مهمان خانه برمی گشت ماه کامل بود. سرش گیج می رفت و سکندری می خورد. سرگیجه اش هم به خاطر خستگی از کار زیاد بود و هم به خاطر زیاده روی در خوردن خون. مدت ها می شد که این قدر خود را در خوردن آزاد نگذاشته بود. اما نیروی موحشی که قبرستان قدیمی به او داده بود، این بار جلوی ضمیر خودآگاهش را برای کنترل رفتار او گرفت. جنونش شکوفا شد و حیوان درونش سر برآورد. به خاطر می آورد که داشت از میان سایه سنگ قبرها به انسان های مونثی که در قبرستان بودند نگاه می کرد که ناگهان آن حس قدیمی و آن نیروی باستانی دوباره زنده شد. چیزی انگار نه در او بلکه از جایی در پشت سرش ناگهان منفجر شده بود و دخترها را فراری داده بود. استفان به یاد می آورد که دو دل بوده. دودل بوده که آیا به دخترها اجازه فرار به سمت رودخانه را بدهد و یا به وسوسه آن نیروی شریر تن بدهد. آن را بیازماید و به منبع آن دست پیدا کند.
می دانست که النا را دنبال کرده. ناتوان در استفاده از فرصتی که برای آزردنش داشته. ناتوان از آزردن النا. غیر از آن چیز دیگری هم در آن قبرستان بود. استفان حضور نیرویی بسیار قدرتمند را حس کرده بود. چیزی که دخترها به آن خیره شدند او نبود. بلکه داشت در میان شاخه های بلوط به دنبال دخترها می رفت. قدرت شبانه استفان نتوانسته بود ماهیت او را مشخص کند اما از تمام آن تعقیب و گریز، یک پارچه ابریشمی بسیار کوچک بر جای مانده بود. آن قدر کوچک که چشم یک انسان حتی در روز هم از یافتن چنین چیزی در میان برگ های خشک عاجز
است.
استفان آن را برداشت و در میان انگشتهایش آن را لمس کرد. سپس آن را به صورتش نزدیک کرد و بوی آن را استشمام نمود. بوی کاترین را می داد. بوی النا را می داد. خاطرات دوباره او را محاصره کردند. چه قدر بد بود که نمی توانست کسی را ببیند که می خواهد. چه قدر بد بود که تنها تصویر لرزانی از او در دورترین مرزهای ضمیر
خودآگاهش شکل می گرفت. استفان سرا پا خواهش بود. سراپا نیاز. اما می دانست که تحمل بودن با او فراتر از حد توانش است. تحمل بودن با تجسم واقعی عشقش در یک کلاس و در یک مدرسه. حس کردن حضورش در کنار خود و استشمام رایحه مست کننده پوست او و گیسوانش.
استفان تک تک نفس های النا را حس می کرد. گرمایی که از پشتش ساطع می شد را حس می کرد. لرزش پوستش وقتی که نبضش می زد را حس می کرد و حس می کرد که دارد به تمام آن ها عادت می کند. استفان از عادت کردن می ترسید. از افتادن در دام عشقی دیگر می ترسید. با زبانش عقب و جلوی دندان های نیشش را پاک کرد و سعی کرد طعم لذت و درد را مزه مزه کند. می توانست شکل گیری آن را حس کند. با تعمد و طمأنینه، رایحه او را به درون ریه هایش کشید و گذاشت که تصوراتش او را در بر بگیرند.
تصور نرمی گردن او و تصور این که چگونه دندان های استفان روی گردن النا آرام خواهد گرفت. بر ذره ذره اش تا به گودی گلوگاه برسد. گلوگاهی که مسلماً تسلیم اوست. و دست آخر چگونه دندان های تیزش بر گلوی او...
نه، استفان با یک تیک عصبی از نشئه تصوراتش بیرون آمد. نبضش داشت نامنظم می زد. بدنش می لرزید. خاطراتش او را به کلاس برگردانده بودند. کلاس تعطیل شده بود و همه داشتند از دور و برش می رفتند. حضور دیگران را حس نکرده بود. تنها امیدوار بود که وقتی توی خودش بوده کسی از نزدیک به او دقت نکرده باشد و شکل گیری وسوسه در زیر پوستش را نخوانده باشد. وقتی که آن روز با او صحبت کرده بود رگ هایش سوخته بود و فکش قفل شده بود. اصلاً این احساسش را باور نمی کرد. از این که نتواند خودش را کنترل کند می ترسید. از این که بی پروا شانه های او را در جلوی جمع چنگ بزند تا گردنش را به دست بیاورد می ترسید. نفهمیده بود که چگونه خود را خلاص کرده. فقط می دانست که مدتی بعد از آن سعی کرده بود انرژی اش را در تمرینات سخت راگبی آزاد کند. میزان ضعیف هوشیاری باقی مانده اش به او هشدار می داد که نباید از نیروهایش جلوی دیگران استفاده کند.
اما مهم نبود چون بدون قدرت های فرا بشری اش، باز هم از انسان های مذکر فناپذیری که با او در زمین مسابقه رقابت می کردند سر بود. ران هایش از آنها قوی تر بود. عکس العمل های سریعتری داشت و ماهیچه هایش
نیروی بیشتری را در خود گنجانده بودند. دست کسی به شانه اش خورد و صدای مت در گوشش پیچید:
- تبریک می گم، به تیم خوش اومدی.
وقتی که استفان چهره صادق و خندان مت را دید شرمش گرفت. اگر این انسان می دانست که او چه بوده، هرگز این گونه به او لبخند نمی زد. چهره استفان عبوس بود و فکر می کرد که این مسابقه را در رقابتی نابرابر با بشر فانی برده. و البته النا را هم همین طور.
دختری که تو دوستش داری، مت، تو واقعاً عاشقش هستی. این طور نیست؟ عشق تو اکنون در وحشیانه ترین تخیلات من است. استفان سعی کرد با نگاهش اینها را به مت بفهماند. اما از ذهن خود او هیچ گاه النا بیرون نرفت. علی رغم این که سعی کرده بود تمام آن فکرها را همان بعدازظهر محو کند و علی زغم این که سعی کرده بود تمام حسش را در خود دفن نماید، بعد از مدرسه نیرویی او را به قبرستان کشاند. او را در میان درختان بلوطش برد و در پشت سنگ قبرهایش پنهان کرد.
وقتی که استفان به خود آمد متوجه شد که دارد به النا نگاه می کند. وقتی متوجه شد دارد با خودش مبارزه می کند، با نیازش و با توحش شکوفا شده اش. و بعد ناگهان آن حضور و آن موج نیرو، دخترها را ترسانده بود و فراری داده بود. و حالا استفان بعد از تمام این وقایع دوباره به خانه برگشته بود و البته قبل از آن کمی هم غذا خورده بود.
استفان به خاطر آورد که چطور اتفاق افتاد. چه طور به خودش اجازه داد که اتفاق بیفتد. آن موج نیرو همه چیز را شروع کرده بود. چیزی که سال ها در اعماق وجود او به خواب رفته بود. حالا برخاسته بود. میل سیری ناپذیر به شکار. شهوت دیدن تسلیم در چشمان قربانی. هوس استشمام بوی ترس و میل به چشاندن طبع سبعانه چیرگی بر دیگری. میل به چشاندن طعم مرگ. سال ها نه بلکه قرن ها بود که این میل را با این شدت حس نکرده بود. انگار آتش در رگ های او جریان داشت و بر تمام افکارش رنگ سرخ خون پاشیده بودند. به چیزی نمی توانست بیندیشد مگر طعم شور خون و جهش هوس انگیز خون از بریدگی رگ ها. ارتعاش پوست در نبض ها و جریان سرخ رنگ حیات در تن آدمی. سرخوش از نشئه قدیمی، شاید چند قدمی پشت سر دخترها دویده بود. اکنون استفان با خود فکر کرد که چه ها ممکن بود بشود اگر در یک لحظه بوی انسانی دیگر، بوی پیرمردی در آن حوالی به مشامش نرسیده بود. وقتی که به پل رسید عطر واضح و تند گوشت و خون انسان را حس کرد منبع آن بسیار نزدیک به او بود. خون انسان. این اکسیر زندگی، این شراب ممنوعه، طرب انگیزتر از هر نوشیدنی و مخمری. خون انسان. خون انسان. استفان خسته از کنترل احساسش خود را به غریزه اش سپرد. آن جا در زیر پل در میان توده ای از لباس های مندرس چیزی تکان می خورد. استفان به نرمی بر کناره رودخانه فرود آمد. دست دراز کرد و لباس های کهنه را کنار زد. در تاریک و روشن هوا چهره ی چروکیده ی پیرمردی آشکار شد و بعد گردنی استخوانی. لب های استفان بالا رفت و دندان هایش نمایان گشت. و بعد در قبرستان دیگر هیچ صدایی نبود به جز صدای تدریجی مکیدن لذت. صدای لذت تغذیه از خون انسان. و حالا استفان تلوتلو خوران بر آستانه ی پله های ورودی مهمان خانه ایستاده بود، ذهنش مدام درگیر فکر کردن به کارش بود و درگیر فکر کردن به النا. دختری که با گرمایش و با سرزندگی اش وسوسه اش می کرد. تنها کسی که از ته دل آرزویش را داشت. استفان اما می بایست جلوی این فکر را می گرفت. باید تمام افکاری از این دست را در خود می کشت. این کار هم به نفع او بود و هم به نفع النا. استفان می توانست برایش تعبیر شوم ترین کابوس ها باشد و النا اصلاً این را نمی دانست.
- کی اونجاس؟ تویی پسرم؟
صدای خش داری به گوشش خورد. یکی از دو لنگه در باز شد و پیرزنی سرش را
بیرون آورد.
- بله سینیورا. بله خانم فلاورز. عذر می خوام اگه بیدارتون کردم.
- نه اگه خواب بودم که با صدای این پله های چوبی بیدار نمی شدم. بیا تو فقط
درو پشت سرت قفل کن.
- بله سینیورا، برای این که شما در امنیت باشین درو همیشه باید ببندیم.
- بله درسته ما باید این جا امنیت داشته باشیم. کسی چه می دونه بیرون لای
اون درختا چی می تونه باشه.
استفان به صورت خندان پیرزن نگاه کرد که در میان حلقه های موهای بسته اش بود.
چشمان روشن پیرزن آرام به نظر می آمد. آیا رازی در آن ها نهفته بود؟
- شب بخیر سینیورا.
- شب بخیر پسرم.
پیرزن در اتاقش را بست.
استفان به اتاق خودش رفت و روی تخت افتاد. نگاهش به پایین سقف خیره مانده بود. شب ها خیلی بد خوابش می برد. وقت خوابش این موقع نبود. اما امشب احساس خستگی زیادی داشت. مواجهه با نور خورشید انرژی زیادی از او می گرفت. غذای سنگینی که خورده بود بیشتر صرف نیروهای حیاتی اش می شد. خیلی زود خوابش
برد. با این که چشمانش باز بود اما او دیگر سقف سفید رنگ بالای سرش را نمی دید. بریده های نامنظم خاطرات در ذهنش شناور بودند. کاترین که آن گونه دوست داشتنی، آن بعدازظهر کنار فواره ایستاده بود و ماه به موهای روشن و بورش هاله ای نقره ای می بخشید. چقدر از نشستن در کنار او به خود می بالید. چقدر می بالید که
لایق این بوده که کاترین رازش را با او در میان بگذارد.
- یعنی توی نور روز هم می توانید بیرون بروید؟
- بله تا وقتی که این همراه من باشد.
کاترین دست کوچک سفیدش را بالا آورد و انگشتر فیروزه ای رنگ در زیر نور ماه
درخشید.
- اما خورشید خیلی خسته ام می کند. هیچ وقت آن قدر که باید قوی نبودم.
کاترین به بازی آب که فواره می زد چشم دوخت و ادامه داد:
- وقتی بچه بودم بیشتر اوقات مریض می شدم. آخرین بار پزشکم گفت که می میرم. یادم می آید که پاپا گریه کرد. یادم می آید که روی یک تخت بزرگ دراز کشیده بودم. آن قدر نیرو نداشتم که بتوانم حتی تکان بخورم. حتی
نفس کشیدن هم برایم سخت بود. از این که از دنیا می روم غمگین بودم. سردم بود خیلی سردم بود.
کاترین ناگهان لرزید و بعد لبخند زد.
- خب بعدش چی شد؟
- آخر شب بیدار شدم و خدمتکارم گودرین را دیدم که ایستاده بود کنار تختم و بعد او رفت کنار و من دیدم که یک مرد با اوست. اسم آن مرد کلاوس بود و همه توی دهکده می گفتند که او یک شیطان است. من گریه کردم و از
گودرین خواستم نجاتم بدهد. اما او فقط ایستاده بود و نگاه می کرد. وقتی که کلاوس لب هایش را گذاشت روی گردنم فکر کردم که می خواهد من را بکشد.
کاترین مکث کرد. استفان با ترس به او می نگریست کاترین لبخند زد و گفت:
- آن قدرها درد نداشتم. اولش کمی داشت. ولی بعدش دیگر چیزی نبود. بعدش فقط احساس لذت می کردم. وقتی که کمی از خون خودش را به من داد نیرویی که ماه ها نداشتم را به دست آوردم. و بعد تا صبح ماندیم و صحبت کردیم. روز بعد وقتی پزشکم من را دید نمی توانست باور کند من می نشینم روی صندلی و می توانم دوباره صحبت کنم. پاپا می گفت که این یک معجزه است و بعد دوباره گریه کرد. این بار از خوشحالی.
چهره کاترین در هم رفت و گفت:
- به زودی مجبور می شوم پاپا را تنها بگذارم. خیلی زود متوجه می شود که بعد از خوب شدنم من حتی یک ذره هم سنم بالا نرفته.
- یعنی اصلاً پیر نمی شوی؟
- نه من دیگر از این بزرگتر نمی شوم. همین اش خیلی عجیب است. و بعد با شادی کودکانه ای به استفان لبخند زد.
- من برای همیشه جوان می مانم. هیچ وقت نمی میرم. می توانی تصورش را بکنی؟
استفان نمی توانست کاترین را هیچ جور دیگری تصور کند. او همین کاترین را دوست داشت. این کاترین دوست داشتنی، معصوم و کامل را. استفان پرسید:
- اولش به نظرت ترسناک نبود؟
- اولش چرا؛ ولی گودرین نشانم داد که چه کار باید بکنم. او به من گفت که این حلقه را دستم بکنم. سنگ این انگشتر من را از آفتاب حفظ می کند. وقتی که من مریض بودم برایم لیوان های پر از خون می آورد. بعدش حتی چند تا حیوان زنده که پسرش شکار کرده بود را هم آورد که خون شان تازه باشد.
- خون آدم چی...؟
کاترین قهقه ای سر داد.
- معلوم است که نه... هر شب خون یک قمری برایم کافی است. گودرین به من می گفت که اگر می خواهم قوی بشوم باید خون آدم بخورم چون شیره زندگی توی خون آدمیزاد است. کلاوس هم با من چند بار صحبت کرد برای
این که باز هم خون رد و بدل کنیم. اما من به گودرین گفتم که قدرت نمی خواهم و به کلاوس هم... کاترین از گفتن باز ایستاد و پلک هایش را بست. مژه های بلندش به هم پیوستند. وقتی که دوباره شروع به سخن گفتن کرد صدایش بسیار آرام و ملایم بود:
- به کلاوس هم گفتم که این کارها چیزی نیست که آدم با هر کسی انجامش
بدهد. گفتم که تنها زمانی این کار را می کنم که با همسر آینده ام باشد. تنها کسی که می خواهم تا ابد کنارم بماند. کاترین چشم هایش را باز کرد و نگاه سنگین و موقرانه ای به استفان نمود. استفان لبخند زد. سرش از غرور و افتخار گرم بود. به زحمت توانست خودش را جمع کند و شادی لحظه ای اش را بروز ندهد.
اما تمام این ها مربوط به قبل از این بود که برادرش دیمون از دانشگاه بر گردد. قبل از آن که چشمان حریص دیمون به مردمک های فیروزه ای کاترین بیفتد. در اتاقش که سقف کوتاهی داشت استفان در تاریکی گریه می کرد و بعد دوباره تاریکی، خاطرات دیگری در پیش چشمانش به نمایش گذاشت. لحظه های پراکنده ای از گذشته که هیچ ربطی به هم نداشتند. انگار که لحظه ای نوری بر صحنه ذهنش می تابید و گوشه ای از آن را روشن می کرد. صورت برادرش را می دید که در زیر ماسکی غیر انسانی محو می شد. چشمان آبی کاترین را می دید که او را
می رقصاندند؛ کاترین را می دید، با آن شنل سفید جدیدی که خریده بود. صدای جوزپه را از خیلی دورها شنید و بعد درخت لیمو را به خاطر آورد. درخت لیمویی که نباید پشت آن می رفت. دوباره صورت دیمون را دید. اما این بار برادرش داشت به طور وحشیانه ای می خندید. می خندید و می خندید و صدای خنده اش مثل صدای
کشیدن ناخن روی دیوار بود. و بعد دید که به درخت لیمو نزدیک تر شده...
- کاترین... نه...
استفان از خواب پرید. دستان لرزانش را درون موهایش برد و سعی کرد تنفسش را
ثابت کند. خواب وحشتناکی بود. مدت زیادی می شد که رویاهایی از این دست آزارش نداده بود. مدت زیادی بود. مدت زیادی بود که اصلاً خواب ندیده بود. آخرین ثانیه های خوابش دوباره و دوباره در ذهنش تکرار می شدند.
درخت لیمو را دوباره می دید و خنده های برادرش را دوباره می شنید. پژواک خنده های او در ذهنش واضح و واضح تر می شد و بعد ناگهان بدون آن که
خودش بداند چه می کند بلند شد و به کنار پنجره رفت. هوای سرد نیمه شب به گونه
هایش خورد. استفان به عمق تاریکی چشم دوخت:
- دیمون؟
افکارش را مانند موجی از نیرو به بیرون فرستاد. به دنبال چیزی گشت. و بعد مانند مجسمه خشک شد و با تمام وجود گوش داد. چیزی نمی شنید. چیزی حس نمی کرد. هیچ صدایی در کار نبود. در تاریکی یک جفت پرنده برخاسته بودند و به هم نوک می زدند. در شهر بسیاری از مردم خواب بودند و در جنگل، حیوانات شب رو به فعالیت های رمز آمیز خود مشغول بودند. استفان ناله ای کرد و عقب رفت. شاید حدس او در مورد آن خنده ها اشتباه بود.
شاید حدسش در مورد نیروی تهدیدآمیز درون قبرستان هم اشتباه بود. فلس چرچ در آرامش و ثبات خوابیده بود و او باید سعی می کرد که با شهر همراه شود. به خواب
احتیاج داشت.

(در حقیقت اولین دقایق 6 سپتامبر ساعت نزدیک به یک نیمه شب)
دفترچه خاطرات عزیزم؛
باید به زودی به تخت خواب بروم. چند لحظه پیش بیدار شدم حس کردم کسی فریاد می زند. اما الان خانه ساکت است امروز آنقدر اتفاق های عجیب افتاده که اعصابم به هم ریخته. به نظرم حداقل الان که از خواب بیدار شدم می دانم که باید با استفان چه کار کنم. تمام این ها انگار کامل و یک جا به ذهنم الهام شد. نقشه شماره دو فاز اول.
«. شروع عملیات فردا
چشمان فرانسس برق می زد و گونه هایش سرخ بود. رفت و به سه دختری که پشت میز بودند نزدیک شد.
- اوه النا گوش کن...
النا لبخندی زد، هر چند که لبخندش چندان صمیمی نبود. فرانسس موهای قهوه ای اش را تکانی داد و گفت:
- می شه پیشتون بشینم؟ همین الان عجیب ترین چیز ممکن را در مورد استفان
سالواتوره شنیدم.
- بشین این جا.
صدایش کاملاً مشتاق بود اما مجبور بود نقش بازی کند. النا ادامه داد:
- هر چند که ما چندان به خبرای جدید علاقه نداریم!
فرانسس ابتدا به النا و سپس به مردیت و بانی نگاهی کرد و گفت:
- شماها دارین شوخی می کنین نه؟
- نه اصلاً.
مردیت در حالی که با لوبیا سبز توی بشقابش ور می رفت. نگاه متفکرانه ای به
فرانسس کرد و ادامه داد:
- ما تو فکر انجام کارای دیگه ای بودیم.
و بعد خم «؟ دقیقاً. استفان دیگه قدیمی شده. می دونی که چی می گم » : بانی گفت
شد و زانوانش را خاراند.
فرانسس نگاه مشتاقانه ای به النا کرد.
- اما فکر می کنم النا بخواد بشنوه.
- محض اطلاعت خانوم که استفان سالواتوره این جا تازه وارد بود و من یه بار
بهش گفتم که بریم این دور و بر رو ببینیم. ولی می دونی که من ژان کلود
خودم رو دارم و بهش وفادارم.
- ژان کلود؟
چشمان مردیت کاملاً باز شد نفسش را بیرون داد و پرسید:
- ژان کلود؟
بانی هم سوال او را تکرار کرد انگار که یک بازی باشد:
- ژان کلود؟
النا در حالی که می خندید گوشه عکسی را گرفت و از کوله پشتی اش بیرون آورد.
- ایناهاش... این عکسیه که جلوی کلبه گرفتم ازش... قبلش واسه ام گل چیده
بود.
النا سپس خنده مرموزانه ای کرد و گفت:
- کاش دوبار بریم اون جا.
فرانسس خیره شده بود به عکس پسری برنزه بدون تی شرت با لبخندی پر از شرم که
توی عکس جلوی بوته های شمشاد ایستاده بود. فرانسس پرسید:
- ازت باید خیلی بزرگ تر باشه؟
- بیست و یک سالشه... عمه ام شاید قبول نکنه که با کسی که این قدر از خودم بزرگتره ازدواج کنم. با هم قرار گذاشتیم وقتی فارغ التحصیل شدم و یکم سنم
بالاتر رفت بهش بگیم. الان دزدکی فقط به هم نامه می دیم. تو هم به کسی نگی ها!
فرانسس نفس عمیقی کشید و گفت:
- چقدر رمانتیک! باشه من عمراً به کسی بگم... آها راستی استفان...
النا خنده ای کرد و بعد مغرورانه گفت:
- ببین عزیزم اگه قرار باشه که پیش غذا بخورم من پیش غذای فرانسوی رو به
ایتالیایی ترجیح می دم. مگه نه مردیت؟
- اووم، فرانسویش یه چیز دیگه اس مگه نه؟
فرانسس در برابر این سوال پاسخی نداشت غیر از آن که بگوید:
- آره منم قبول دارم.
و بعد از این که فرانسس رفت بانی با حالتی شرمگینانه گفت:
- النا ببخشین ولی کاش می گذاشتی بگه چی در مورد استفان سالواتوره شنیده من دارم از فضولی می میرم آخه.
النا با آرامش کامل گفت:
- آه... اون... می خواست بگه که فهمیده که استفان سالواتوره خبرچین دایره مبارزه با مواد مخدر اداره پلیسه.
- چی؟
بانی که باور نمی کرد چنین شایعه ای پخش شده باشد از شدت خنده سرخ شد. بعد که کمی خنده اش آرام گرفت گفت:
- آخه کدوم خبرچینی با این تیپ و لباس و ماشین و عینک دودی میاد بین مردم؟ این جوری که همه توجه شون بهش جلب می شه... تو چشم همه اس؛ نمیتونه کاری بکنه که...
و بعد انگار که خودش جواب را پیدا کرده باشد گفت:
- شاید کلکش همینه. این جوری هیچ کس فکرشم نمی کنه که اون خبرچین باشه. تازه مگه تنها زندگی نمی کنه؟ کسی هم که در موردش چیزی نمی دونه. النا اگه این حرف راست باشه چی؟
«؟ کجاش راست باشه بچه » : مردیت گفت
- تو از کجا می دونی؟
- من میدونم چون خودم این شایعه رو ساختم یعنی النا گفت که برم به همه این رو بگم.
بانی چشمانش را باریک کرد و در حالی که لب هایش را گاز می گرفت نگاه
مکارانه ای به النا کرد و سپس گفت:
- وای تو خیلی بدجنسی دختر! می شه منم برم بگم یه بیماری لاعلاج داره؟
- نخیر، جنابعالی این کارو نمی کنین. نمی خوام چهار تا دختر مثلاً رمانتیک
عین بلبل های فلورانس آه و ناله کنن واسه اش. ولی در مورد ژان کلود هر
چی خواستی بگو.
بانی عکس را برداشت و پرسید:
- حالا واقعاً کی هست این؟
- هیچ کس؛ باغبون بود اون جا. عاشق همون بوته های شمشاد پشت سرش
بود. ازدواج کرده دو تا هم بچه داره.
بانی گفت:
- اه چه حیف شد... تو به فرانسس گفتی در موردش به کسی چیزی نگه؟
النا گفت:
- آره و این یعنی تا حدود دو سه ساعت همه ی مدرسه فهمیدن.
بعد از مدرسه دخترها به خانه بانی رفتند. از پشت در صدای پارس سگی می آمد وقتی که در را باز کردند، سگ کوچکی از نژاد پکینزی منتظرشان بود. سگ کوچک می خواست نزدیک بانی بشود اما آن قدر ترسو بود که به محض این که دو تا همراه بانی یک قدم بر می داشتند یا یک کلمه حرف می زدند دوباره می دوید و می رفت.
بانی اسم او را یانگ تسه گذاشته بود و آنقدر یانگ تسه کثیف و زشت بود که هیچ کس غیر از مادر بانی نمی توانست تحملش کند. اتاق نشیمن خیلی کم نور و کم جا بود. پر بود از مبل و صندلی های بزرگ و دست و
پا گیر. از پنجره ها هم پرده های ضخیمی آویزان کرده بودند. مری خواهر بانی توی اتاق بود و داشت با گل سرش ور می رفت. مری فقط دو سال از بانی بزرگتر بود و توی کلینیک بهداشتی فلس چرچ کار می کرد.
- سلام بانی. چه خوب شد برگشتی. سلام النا. سلام مردیت.
النا و مردیت سلام کردند بانی از مری پرسید:
- چی شده مری، چرا خسته ای؟
مری بالاخره گل سر را باز کرد و انداخت روی کوسن یکی از مبل ها و بعد به جای
جواب دادن به سوال بانی پرسید:
- دیشب که اون جوری داغون اومدی خونه گفتی کجا رفته بودی؟
- قبرستون.
- نه جدی کجا رفته بودین؟
- جدی رفته بودیم کنار پل ویکری، اون قبرستونی که کنارشه.
- از همین می ترسیدم. گوش کن. خوب گوش کن بانی مک کلاو. دیگه هیچ
وقت نمیری اون جا؛ مخصوصاً شب فهمیدی بچه؟ بانی اخمی کرد و گفت:
- واسه چی؟
- واسه این که دیشب به یکی اون جا حمله کردن حالا اگه گفتی کجا؟ درست
زیر همون پلی ویکری. حالا فهمیدی بچه؟
النا و مردیت ناباورانه نگاهی به او کردند. بانی بازوی النا را گرفت.
- دیشب به یکی زیر اون پل حمله شده؟ به کی؟ چی شده؟
- نمی دونم. صبح یکی از کارگرای قبرستون دیده یه نفر زیر پل افتاده. فکر کنم از همین گداها بوده که زیر پل می خوابن. اون جا خواب بوده که یکی بهش حمله کرده. نمُرده ولی هنوز هم به هوش نیومده. می گن احتمالاً می میره.
النا آب دهانش را قورت داد و پرسید:
- این که می گن بهش حمله شده یعنی چی؟ یعنی چه جوری بهش حمله کردن؟
- میگن گلوش رو بریدن و کلی خون ازش رفته اول فکر می کردن کار حیونی
چیزی باشه ولی دکتر لوون گفته کار یه آدمه. پلیس گفته طرف حتماً خودش
رو توی قبرستون مخفی کرده.
بعد نگاهی به تک تک آنها کرد و گفت:
- پس اگه شما دیشب اونجا کنار پل بودین اون هم اون جا بغلتون بوده و
نمی دیدینش؛ درسته خانم النا گیلبرت؟
بانی با حالتی عصبی گفت:
- لازم نیست صداتو این جوری ترسناک کنی. فهمیدیم چی گفتی مری.
مری شانه بالا انداخت:
- خیلی خب اگه فهمیدین هیچی دیگه.
و بعد با دست پشت گردنش را خاراند و ادامه داد:
- من برم بخوابم خیلی خسته ام. نمی خوام ادای لولوی سر خرمن رو واسه تون
در بیارم ولی مراقب خودتون باشین.
و بعد از اتاق نشیمن بیرون رفت.
دخترها که تنها شده بودند نگاهی به هم انداختند. مردیت گفت:
- می تونست این بلا سر یکی از ماها بیاد. مخصوصاً تو النا. تو تنها رفته بودی
اون جا.
پوست النا داغ شده بود و انگار کسی هی سوزن توی آن فرو می کرد. دوباره حسی
که در قبرستان داشت به سراغش آمده بود. می توانست باد سرد دیروز را حس کند و
ردیف قبرها را ببیند. النا خیلی آهسته پرسید:
- بانی تو کسی رو اونجا ندیدی؟ تو باید یکی رو دیده باشی. اون موقعی که
گفتی یکی منتظر منه یادته؟
در اتاق کم نور نشیمن، بانی با حالتی سرشار از ترس به النا گفت:
- من هیچ وقت اینو نگفتم. چی می گی؟ من چنین حرفی نزدم.
- چرا زدی.
- نه نزدم.
مردیت وارد بحث شان شد:
- بانی ما هر دو مون اینو شنیدیم. تو زُل زده بودی به یکی از سنگ قبرها و بعد
به النا گفتی که...
- من نمیدونم شماها چی دارین می گین؟ من هیچی نگفتم.
بانی با خشم چهره اش را در هم کشیده بود. اما چشمانش پر از اشک بود.
- دیگه نمی خوام در این مورد حرف بزنین.
النا و مردیت ناامیدانه نگاهی به هم انداختند. بیرون خورشید، چهره اش را در پشت ابری پنهان کرده بود.
5 سپتامبر
  
+ نوشته شده در  91/03/20ساعت 14:1  توسط نگار(مدیر وب)  | 

رمان خاطرات یک خون اشام

وقتی که النا به کمد وسایل اش رسید، کرختی بدنش، جای خود را به داغی و بغض گلویش، جای خود را به اشک داده بود. اما النا نباید گریه می کرد. نباید توی مدرسه گریه می کرد. النا با خودش تکرار کرد که نباید جلوی دیگران گریه کند. بعد از این که کمدش را بست یک راست راه افتاد به طرف خروجی اصلی. با دیروز این دومین روزی بود که بعد از مدرسه فوراً برمی گشت خانه و البته حدس می زد که عمه جودیت از این قضیه تعجب کند اما وقتی که به خانه رسید دید اتومبیل او جلوی در نیست.
حدس زد که باید با مارگارت رفته باشند خرید. خانه مثل صبح که ترکش کرده بود ساکت و آرام بود. از این که خانه را آرام می دید خوشحال بود. دلش می خواست در سکوت تنها باشد اما از طرف دیگر نمی دانست که در این تنهایی چه کار باید بکند. حالا که دیگر بالاخره جایی برای گریستن پیدا کرده بود، می دید که اشک هایش قصد سرازیر شدن ندارند. کوله پشتی اش را انداخت کف خانه و به آهستگی قدم به اتاق نشیمن گذاشت.
اتاق نشیمن را دوست داشت. تزیینات اش موقر و تاثیر گذار بود و به همراه اتاق خواب النا تنها اتاق های ساختمان بودند که از اسکلت اصلی باقی مانده و دستخوش بازسازی نشده بودند. ساختمان اصلی در حدود سال 1861 ساخته شده بود و بیشترش در طی جنگ داخلی در آتش سوخته بود. تمام چیزی که خاطره ساختمان قدیمی را زنده می کرد، همین اتاق نشیمن با شومینه قدیمی اش بود که ظرافت انحناهای قالب ریزی شده اش هنوز هم نمایان بود. در بالای این اتاق نشیمن اتاق خواب بزرگی قرار داشت که جفت دیرین آن بود. پدر بزرگِ پدر بزرگ النا این خانه را ساخته بود و خانواده گیلبرت همیشه در آن سکونت داشتند. النا از دل دیوار شیشه ای خانه به بیرون نگاه کرد. شیشه پنجره ضخیم و موج دار بود و به هر آن چه که در بیرون بود شکلی متفاوت می بخشید. شکلی مواج و متزلزل. النا
زمانی را به خاطر آورد که پدرش برای اولین بار دیوار شیشه ای قدیمی را به او نشان داده بود. سن النا در آن موقع کمتر از سن الان مارگارت بود. بغض النا دوباره باز گشته بود، اما هنوز هم اشک ها از سرازیر شدن امتناع می کردند.
همه چیز درون النا تناقض داشت. نمی خواست با کسی باشد اما تنهایی آزارش می داد. نمی خواست فکر کند اما مجبور بود روی چیزی تمرکز کند. افکارش مثل موشی که از جغد سفید بگریزد، از ذهنش فرار می کردند. جغد سفید – پرنده شکارچی – پرنده گوشتخوار – کلاغ – » : النا با خودش فکر کرد «. بزرگترین کلاغی که در عمرم دیدم این را مت هم گفته بود.
چشم هایش دوباره می سوختند. مت بیچاره، چقدر او را آزار داده بود، اما مت چیزی به روی خودش نمی آورد. النا هیچ وقت با او درست رفتار نکرده بود. و اما استفان... قلب النا به شدت شروع به تپیدن کرد و بالاخره دو قطره اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر شدند. او گریه می کرد. داشت از شدن خشم، تحقیر و احساس شکست گریه می کرد. دیگر چه؟ امروز چه چیزی از دست داده بود؟ واقعاً چه احساسی نسبت به این غریبه، این استفان سالواتوره داشت؟ او شده بود مشکل النا و این باعث می شد که نتواند بی تفاوت باشد. جذابیت استفان در عجیب بودنش، بود. بعضی وقت ها بعضی پسرها به النا گفته بودند که عشق خیلی با مزه است و بعدها از خواهرها و دوستان آنها شنیده بود که چه قدر قبل از ملاقات با او عصبی بوده اند. چه قدر کف دست های شان عرق می کرده و چه قدر قلب شان تند می زده. النا همیشه
از شنیدن آن داستان ها لذت می برد. هیچ کس تا به حال در عمرش او را عصبی نکرده بود. النا سعی می کرد بامزه باشد و آدم های اطرافش هم همین طور. اما امروز که با استفان صحبت کرده بود، مثل اینکه نوبت او بود که قلبش تند بزند، که زانوانش سست شود، که کف دستان اش خیس از عرق باشد و عصبی شود. النا فکر کرد شاید دلیل اصلی علاقه او به استفان همین باشد که استفان عصبی اش می کند. نه این نمی توانست دلیل خوبی باشد و در حقیقت دلیل بدی هم بود. شاید به خاطر دهانش بود که وقتی اولین بار سرش را بلند کرد آن را رو به روی چشمانش یافت و زانوهایش شل شد. اما نه دلیلش تنها نمی توانست این باشد. آن دهان و آن موهای مشکی موج دار. النا در حالی که به آن فکر می کرد دستش را لای موهای خود برد و با آن شروع به بازی کرد و آن بدن صاف و عضلانی و آن پاهای بزرگ و آن صدای... بله آن صدا بود که به خاطرش تصمیم گرفته بود استفان را به دست بیاورد، حتی اگر شده در این راه بمیرد. صدای استفان خونسرد و تا حدی تحقیر کننده بود اما به شکل عجیبی این تحقیر برای النا وسوسه آمیز به نظر می رسید. النا با خودش تصور کرد که چطور غریبه نقاب دار با آن لحن صدا، اسم او را تکرار می کند.
- النا
النا از جا پرید. ابر توهماتش از بالای سرش ناپدید شد. این صدای استفان نبود که خطابش می کرد، صدای عمه جودیت بود که با خوشحالی کلید را از قفل در بیرون می کشید.
- النا؟ النا خونه ای؟
و این هم صدای تیز و کودکانه مارگارت بود. بیچارگی دوباره در وجود النا سرریز کرد. النا برگشت و به آشپزخانه خیره شد. الان توان این را نداشت که با سوالات پر از نگرانی عمه جودیت و شادی های معصومانه
مارگارت مواجه شود. فوراً تصمیم گرفت و قبل از بسته شدن در ورودی از در پشتی که توی آشپزخانه بود بیرون رفت. اول کمی روی پله ها و بعد در کنار باغچه مکث کرد نمی خواست برود پیش کسانی
که می شناختندش. فکر کرد که کجا می تواند تنها باشد؟ پاسخ فوراً به ذهنش آمد. باید می رفت پیش پدر و مادرش. پیاده روی تا حاشیه شهر کمی طولانی به نظر می رسید، اما پس از سه سال که همیشه
این مسیر را طی کرده بود، دیگر به آن عادت داشت. از پل ویکری گذشت و از تپه ای بالا رفت. از کنار کلیسای متروک عبور کرد و از شیب تپه به پایین سرازیر شد. این قسمت از قبرستان به خوبی نگهداری می شد و کمتر ترسناک به نظر می رسید.چمن هایش به خوبی کوتاه شده بودند و دسته های گل، ترکیب زیبایی از رنگ ها را حک شده « گیلبرت » شکل داده بودند. النا در پایین سنگ قبر بزرگی که روی آن نام
بود نشست و آهسته گفت:
- سلام بابا. سلام مامان.
و سپس خم شد و دسته ای از شکوفه های ارغوانی و حنایی رنگی که سر راه چیده بود را روی قبر گذاشت. النا زانوهایش را جمع کرد و کنار آن ها با حالتی غمگین چمباتمه زد. بعد از آن تصادف همیشه می آمد این جا. تنها کسی که از تصادف زنده مانده بود مارگارت بود که آن زمان کوچکتر از آن بود که چیزی به خاطر بیاورد. خاطره ها در ذهن النا اما، زنده بودند. بغضش بالاخره شکست و اشک هایش سرازیر شدند. دلش
برای آن ها تنگ شده بود. مادرش را به خاطر آورد که چه قدر جوان بود و پدرش را به یاد آورد که وقتی می خندید صورتش چین می افتاد. آنها خیلی خوش شانس بودند که کسی مثل عمه جودیت را داشتند که کارش را ول کند و به شهر کوچک آنها بیاید تا از فرزندان برادرش نگهداری کند. و البته رابرت نامزد عمه جودیت هم بود که مهربانیش بیشتر او را شبیه یک پدرخوانده می کرد تا یک شوهر عمه ساده. النا به یاد می آورد که بعد از مراسم تدفین چه قدر از دست والدینش عصبانی بوده که خود را به کشتن داده اند و او را رها کرده بودند. آن موقع هنوز زیاد عمه جودیت را نمی شناخت و فکر می کرد که دیگر توی این دنیا جایی برای او نیست. النا الان کجا را داشت؟ سوالی که در ذهن النا تکرار می شد پاسخ راحتی داشت. این جا را، شهرش، فلس چرچ را. اما به نظرش رسید که این جواب درست نیست، این اواخر همه اش فکر می کرد که در این دنیا جای دیگری هست که او به آن جا تعلق دارد؛ جای دیگری، که باید آن را خانه بنامد. سایه ای از بالای سرش گذشت و النا را ترساند. برای چند لحظه نتوانست دو نفری که بالای سرش بودند را تشخیص بدهد. به نظرش ناشناس، غریبه و به طرز مشکوکی خطرناک می آمدند. خون در بدنش یخ بسته بود.
- النا.
شبح کوچکتر که دستانش را به کمر گذاشته بود، با لحنی بی قرار گفت:
- گاهی وقتا خیلی نگرانت می شم. واقعاً خیلی نگرانت می شم.
النا پلک زد و سپس خنده کوتاهی کرد. دو شبح بالای سرش، بانی و مردیت بودند.
وقتی که آن دو می نشستند، النا گفت:
- آدم باید کی رو ببینه، اگه بخواد چند لحظه واسه خودش تنها باشه؟
مردیت گفت:
- بگو بریم گم شیم ما هم میریم.
اما النا با بی تفاوتی شانه بالا انداخت. مردیت و بانی وقتی که النا ناراحت بود، می دانستند که باید او را این جا پیدا کنند. النا در یک لحظه از این بابت احساس رضایت کرد. باید از آن ها تشکر می نمود. از هر دوی آن ها. کجا می توانست برود که دوستان به این خوبی داشته باشد. برایش مهم نبود که بفهمند گریه می کرده. النا دستمال مچاله شده ای که بانی به او داد را گرفت و با آن چشم هایش را پاک کرد. سه نفرشان مدتی را در سکوت گذراندند و به بازی باد در میان شاخه های درخت بلوط چشم دوختند.
بانی بالاخره سکوت را شکست:
- متاسفم واسه اون قضیه. خیلی بد شد.
- تو همیشه آدم زرنگی بودی نباید به این بدی که می گن باشه.
- تو اون جا نبودی که ببینی مردیت.
النا گذاشت که خاطره کلاس تاریخ دوباره ذهنش را گرم کند.
- افتضاح شد ولی دیگه برام مهم نیست.
و بعد انگار که می خواست لج خودش را در بیاورد، با لحن بی تفاوتی ادامه داد:
- دیگه کاری باهاش ندارم. دیگه نمی خوامش.
- النا!!!
- نمی خوام بانی. خیال می کنه که خیلی از آمریکایی ها سره. واسه همین اون عینک آفتابی الکی رو می زنه.
دختر ها زیر زیرکی خندیدند. النا بینی اش را پاک کرد و سرش را چند بار تکان داد و سپس در حالی که مشخصاً سعی می کرد موضوع را عوض کند رو به بانی کرد و
گفت:
- خوبیش این بود که آقای تانر امروز زیاد گیر نداد.
بانی قیافه مظلومانه ای گرفت و گفت:
- می دونی منو مجبور کرد که به عنوان اولین نفر بیام کنفرانس بدم. هر چند که مهم نیست. کنفرانسم در مورد درویدهاست. کاهن های قدیم اقوام گل و سلته.
- در مورد چیه؟
- درویدها. همونایی که استون هینج رو ساختن و توی انگلستان قدیم کلی برای خودشون جادو و جمبل می کردن دیگه. من ژنم به اونا بر می گرده. واسه همین نیروی جادویی دارم.
مردیت پوزخند زد. اما النا اخم هایش را در هم کشید و انگشتانش را در میان علف ها فرو برد.
- بانی دیروز واقعاً کف دست من چیزی دیدی؟
سوال النا خیلی ناگهانی بود. بانی چند لحظه تامل کرد و سپس جواب داد:
- نمی دونم... من فکر می کنم... فکر می کنم که دیدم، اما گاهی وقت ها قدرت تصورم از کنترلم خارج می شه.
مردیت وارد گفت و گویشان شد:
- بانی می دونست که تو این جایی. من فکر می کردم کافی شاپ رفتی. اما بانی گفت می بینه که تو توی قبرستون نشستی.
بانی با حالت غافل گیرانه و هیجان زده گفت:
- من گفتم؟ خب مادر بزرگم توی ادینبورگ یه نیروهایی داشت و یه چیزایی
می دید منم همین جوری ام. معمولاً این چیزا توی خون آدماست. مردیت موقرانه گفت:
- و خون شما هم که با درویدها یکیه.
- خب توی اسکاتلند هنوز هم رسمای قدیمی حفظ شده. اگه بگم مادربزرگم چه کارایی می کرد باور نمی کنی. یه راه هایی بلد بود که بهت می گفت تو قراره با کی ازدواج کنی و وقت مرگت کیه؟ به من گفته بود که زود می میرم.
- بانی!!!
- گفته بود خب. گفته بود که منو در حالی توی قبر می ذارن که جوون و زیبام. فکر نمی کنین این خیلی رمانتیکه؟
- نه اصلاً هم نیس...
لحن النا جدی بود:
- تازه خیلی مزخرفه که آدم جوون مرگ بشه.
سایه های شان کم کم بلندتر می شد و بادی که می وزید سردتر شده بود. مردیت
زرنگی کرد و پرسید:
- خب حالا قراره که با کی ازدواج کنی بانی؟
- نمی دونم. مادربزرگم راه فهمیدن اش رو بهم یاد داده ولی تا الان امتحانش نکردم.
بانی ژست عالمانه ای به خودش گرفت و ادامه داد:
- مرد مورد نظر من باید تا حد زیادی پولدار باشه. به شدت خوش تیپ باشه، عین همین غریبه نقاب دار؛ البته اگر کس دیگه ای نمی خوادش می گم ها.
و سپس نگاه شیطنت آمیزی به النا انداخت. النا در جواب کنایه گفت:
- نظرت راجع به تایلر اسمال وود چیه؟
و با لحنی معصومانه ادامه داد:
- باباش می گن خیلی پولداره.
مردیت هم وارد بحث شان شد:
- تازه تیپش هم بد نیست. دندونای سفید گنده ای هم داره. تو که حیوونا رو دوست داری. خب اینم همه ویژگی ها رو داره که... دخترها نگاهی به هم انداختند و زدند زیر خنده. بانی یک مشت علف به سمت
مردیت پرت کرد. مردیت علف ها را توی هوا زد و بعد قاصدکی که در دست داشت فوت کرد توی صورت بانی. در وسط جنگ شادمانه آن دو، النا می دید که چه قدر وضع روحیش بهتر شده. النا دوباره خودش شده بود. دیگر یک گمشده و غریبه در بین آشنایانش نبود. او اکنون دوباره النا گیلبرت ملکه دبیرستان رابرت. ای .لی بود. دست برد و روبان موهایش را باز کرد و سرش را تکان داد تا موهایش روی صورتش بریزد.
- من تصمیمم رو گرفتم که می خوام در مورد چی کنفرانس بدم. نگاهش روی بانی بود که داشت با انگشتانش علف ها را از بین موهایش بیرون می آورد. مردیت گفت:
- چی؟
النا سر بلند کرد و به آسمان سرخ و ارغوانی رنگ بالای تپه چشم دوخت. سپس نفس عمیقی کشید و در حالی که قیافه متفکرانه ای گرفته بود، گذاشت که آن دو مدتی در تعلیق دانستن موضوع سخنرانی او بمانند. سپس به آرامی گفت:
- درباره رنسانس در ایتالیا.
بانی و مردیت به او و سپس به یکدیگر نگاه کردند و بعد دوباره خنده سر دادند. مردیت گفت:
- آه و اینک ببر تیز چنگ مدرسه رابرت. ای. لی بر می گردد. به پسرها بگویید
مراقب قلب های شان باشند.
النا لبخند موذیانه ای به او تحویل داد. اعتماد به نفس مثال زدنی اش باز گشته بود. هر چند که خودش هنوز نمی دانست. اما النا از یک چیز مطمئن بود. مطمئن بود که نخواهد گذاشت استفان سالواتوره زنده از چنگش بیرون برود.
النا با حالتی سر زنده گفت:
- خب شما دو تا خوب گوش کنین چی میگم. هیچ کس در این مورد نباید چیزی بدونه و گرنه من سوژه ی خنده ی کل مدرسه می شم. کارولین هم حتماً دنبال بهانه می گرده که منو مسخره کنه. اما هنوز هم این پسره رو می خوام؛ و من هر چی رو که بخوام به دست می آرم. نمی دونم چه جوری. ولی می دونم که می تونم. تا وقتی که یه نقشه پیدا کنم، باید همه مون بهش بی محلی کنیم.
- همه مون؟
- بله همه مون. ببین بانی اون که هیچ وقت به تو بله رو نمی ده پس بی خود بهش فکر نکن. اون مال منه و من می خوام که تو ذهنت رو ازش خالی کنی تا بتونم بهت اعتماد کنم.
مردیت در حالی که چشمانش برق می زد گفت:
- یه لحظه صبر کنین.
سپس سنجاق تزیینی بلوزش را باز کرد و نوک تیز آن را توی شستش فرو برد.
- بانی دستت رو بده به من.
بانی در حالی که با بدگمانی به نوک تیز سنجاق چشم دوخته بود پرسید:
- آخه چرا؟
- می خوام باهات عروسی کنم خانومی. خِنگ خدا تو واقعاً نمی فهمی یا
خودتو به نفهمی زدی؟
- باشه... ولی... ولی... آی... آخ...
- حالا نوبت توئه النا.
مردیت دست النا را پیش کشید و سوزن را در آن فرو کرد و سپس شستش را کمی فشار داد تا خون بیاید. مردیت با چشمان تیره اش که برق می زدند گفت:
- حالا همه مون انگشتامون رو به هم فشار میدیم و قسم می خوریم که...
مخصوصاً تو بانی! تکرار کنین: ما سوگند یاد می کنیم که این راز را با هیچ کس در میان نگذاریم و هر کاری النا در مورد استفان بگوید را انجام بدهیم. بانی خیلی سریع موضع گرفت:
- ببینین بچه ها، قسم با خون خیلی خطرناکه؛ یعنی باید به هر چی قسم خوردی
پایبند بمونی، مهم نیس که چه اتفاقی بیفته یا... چته مردیت؟
مردیت اخم کرد و گفت:
- می دونم. واسه همینم گفتم که این کارو بکنیم. یادمه که در مورد مایکل چه
وضعی شد. آخه...
بانی در حالی که دهن کجی می کرد گفت:
- اون خیلی وقت پیش بود. ما هم اون موقع با هم قهر بودیم. بی خیال، باشه. من قسم می خورم. چی گفتی بگم؟ من سوگند می خورم که این راز را با هیچ کس در میان نگذارم و هر کاری النا در مورد استفان بگوید را انجام بدهم.
مردیت هم جمله سوگند را تکرار کرد. النا در حالی که به دست های به فشرده شان می نگریست که در گرگ و میش عصری پاییزی، در سوگند اتحاد به هم پیوسته بودند، نفس عمیقی کشید و نجوا کنان گفت:
- و من سوگند می خورم که تا او را به دست نیاورده ام آرام ننشینم.
نسیم خنکی در قبرستان وزیدن گرفت و گیسوان دختران جوان را لرزاند. برگ های خشک درختان را جدا کرد و از قبرستان گذشت. بانی ناگهان لرزش گرفت و خود را عقب کشید. دخترها نگاهی به اطراف انداختند و خندیدند؛ خنده ای عصبی.
النا گفت:
- هوا دیگه تاریک شده.
مردیت در حالی که سنجاقش را دوباره می بست گفت:
- بهتره برگردیم خونه.
بانی بلند شد و انگشت شستش را مکید.
النا نگاهی به سنگ قبر کرد و گفت:
- خدا نگهدار.
شکوفه های بنفش و حنایی هنوز بر روی زمین سرد بودند. دست برد و روبان موهایش را برداشت و سپس به بانی و مردیت گفت که دیگر بهتر است بروند. دخترها در سکوت از تپه بالا رفتند و از کنار کلیسای متروک گذشتند. سوگندی که با خون خود خورده بودند به رفتار آنها حالتی از رسمیت بخشیده بود. وقتی که از کنار کلیسای متروک عبور می کردند بانی دوباره لرزید. آفتاب که پایین می رفت از درجه
هوا نیز کاسته می شد و باد سردتر به نظر می رسید. نسیمی که در قبرستان می وزید از میان بوته ها زمزمه کنان می گذشت و شاخه های خشک درخت بلوط پیر را تکان می داد. النا ایستاد. نگاهی به پیکره تیره در قبرستان کرد و گفت:
- من دارم یخ می زنم.
ماه هنوز بالا نیامده بود و در گرگ و میش بعد از غروب، النا تنها می توانست آستانه قبرستان و پل ویکری را که پشت آن قرار داشت تشخیص بدهد. تاریخچه ی قبرستان به زمان جنگ های داخلی آمریکا بر می گشت و بر بالای بسیاری از سنگ قبرها نام سربازانی حک شده بود که در جنگ کشته شده بودند. ظاهر قبرستان در این جا بسیار وحشی و دست نخورده بود. خارها و علف های هرز را می شد این جا و آن جا دید
که از کنار سنگ قبرها سر برآورده بودند. شاخه های پیچ در پیچ درختان مو بر سنگ قبرهای شکسته سایه می انداختند. النا که هیچ وقت منظره این قسمت از قبرستان را دوست نداشت با دلی پر آشوب گفت:
- این جا خیلی فرق دارد. منظورم تو شب هاس، نه؟
نمی دانست که چگونه می تواند منظورش را منتقل کند. منظورش این بود که این جا جایی نیست که شب ها موجود زنده ای را تحمل کند.
مردیت گفت:
- خب می تونیم از این طرف قبرستون نریم از اون یکی راه بریم که طولانی تره،
ولی اون جا حداقل بیست دقیقه پیاده روی داریم.
بانی آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
- واسه من که فرقی نمی کنه. من همیشه گفتم اگه مُردم، منو تو قسمت قدیمی
قبرستون دفن کنن.
النا فوری گفت:
- می شه این قدر در مورد مردن و دفن شدن حرف نزنی.
و بعد از تپه پایین رفت. اما هر چه که جلوتر می رفت، بیشتر و بیشتر احساس دل شوره می کرد. کمی از سرعتش کاست تا بانی و مردیت هم به او برسند. وقتی که به اولین قبر رسیدند قلبش در سینه شروع کرد به تندتر و تندتر تپیدن. النا سعی کرد که به آن بی تفاوت باشد. اما سرما دویده بود زیر پوستش و موهای ریز روی بازوهایش راست شده بودند. از هیس هیس بادی که می وزید، هر صدای ریزی هم به نظر
ترسناک می آمد. صدای شکستن شاخه ها و خرد شدن برگ های خشک، گویی می خواست مانع از این بشود که آن ها قدم از قدم بردارند. کلیسای متروک هم چون پیکره هیولایی سیاه در پشت سر آن ها قرار داشت. راه باریکی که انتخاب کرده بودند از میان سنگ قبرهای پوشیده از گل سنگ می گذشت که بعضی های شان حتی، ارتفاعی بلندتر از قد مردیت داشتند. سنگ قبرها آنقدر بزرگ بودند که بتوانند کسی را در پشت خود پنهان کنند. النا به اشباحی فکر می کرد که در پشت آن ها کمین کرده اند. برخی از مقبره ها خود به تنهایی برای میخکوب کردن هر انسانی کافی به نظر می رسید. مثل مقبره ای که بر فراز آن مجسمه کودکی بالدار قرار داشت. با این تفاوت که سر مجسمه شکسته شده و درست جلوی پای آن افتاده بود. چشم های گرانیتی سر قطع شده سفید و بی مردمک بودند. النا نمی توانست به تاثیر جذب کننده ی نگاه های آن بی تفاوت باشد. قلب او به تندی
می زد.
مردیت پرسید:
- ما چرا این جا ایستادیم؟
النا زیر لب گفت:
- من... من... ببخشین... تقصیر من بود.
اما زمانی که النا نیرویش را جمع کرد و توانست بچرخد که برود، دوباره خشکش زد.
- بانی... بانی چی شده؟
بانی مستقیم زل زده بود به یکی از سنگ قبرها و تکان نمی خورد. دهانش کاملاً باز بود. پلک نمی زد. نگاهش هم چون نگاه سر قطع شده مجسمه کودک بالدار ثابت بود و گویا به جایی که متعلق به این جهان نیست خیره مانده بود. وحشت در دل النا
چنگ می انداخت.
- بانی بس کن. این کارت اصلاً بامزه نیست.
بانی جوابی نداد.
مردیت بلند گفت:
- بانی.
اما بانی باز هم جوابی نمی داد. مردیت و النا نگاهی به هم انداختند. النا فهمید که باید برود و کمک بیاورد. برگشت تا به سمت پایین تپه برود، اما ناگهان صدایی از پشت سرش شنید که او را متوقف کرد.
- النا.
صدا، صدای بانی نبود. اما از دهان بانی بیرون می آمد. بانی با صورت رنگ پریده اش خیره مانده بود به سنگ قبر مقابلش و لب هایش آرام می جنبید.
- النا.
هیچ حسی در صورت بانی نبود. کسی یا چیزی داشت از طریق او با النا سخن می گفت. بانی سرش را به سمت النا چرخاند.
- النا، یه نفر اون بیرون انتظار تو رو می کشه!
النا هرگز نفهمید که در آن لحظات چه اتفاقی افتاد. شبحی تیره رنگ خمیده خمیده و قوزپشت انگار از میان سنگ قبرها عبور کرد. به سرعت از پشت یکی به پشت دیگری رفت. النا جیغ زد. مردیت از وحشت فریاد کشید و بعد هر دو شروع به دویدن کردند. اندکی بعد متوجه شدند که بانی هم پشت سر آن ها مشغول دویدن و جیغ کشیدن است.
النا از میان راه باریک میان قبرها به پایین می دوید. پایش روی سنگ ها می لغزید و سکندری می خورد. انبوه ریشه ها و شاخه های خشک انگار می خواستند پایش را چنگ بزنند و او را بگیرند. در پشت سر او بانی که جیغ می زد و اشک می ریخت از شدت دویدن نفس کم آورده بود و مردیت، مردیت خونسرد و آرام این بار داشت به تندی نفس نفس می زد و صدای قلبش را می شد به وضوح شنید. از میان شاخه های
درخت بلوط پیر که بر بالای سرشان گسترده شده بود صدای جیغ کوتاهی آمد و چیزی انگار در بین شاخه ها به دنبال شان می آمد. النا سرعتش را بیشتر کرد.
بانی فریاد زد:
- یه چیزی دنبالمونه. خدایا چه بلایی داره سرمون میاد.
« برین به طرف پل » : النا گفت
حلق و سینه اش از شدن دویدن می سوخت. نمی دانست چرا احساس می کرد که تنها راه نجات شان رسیدن به پل است.
- یه لحظه هم توقف نباید بکنیم. بانی پشت سرتو نگاه نکن. فقط بدو. و بعد آستین بانی را گرفت و سعی کرد او را به سمت خودش بکشاند. بانی نفس نفس
زنان گفت:
- من نمی تونم.
و بعد دستش را گذاشت روی پهلوهایش و از سرعتش کاست.
النا با خشم فریاد زد:
- چرا می تونی، بجنب.
و بعد آستین او را دوباره کشید.
- زود باش... زود باش...
النا تلالو نور ماه را در آب رودخانه از دور دید و بعد از میان درختان بلوط، پلی که به دنبالش بودند خود را بالاخره نشان داد. زانوان خسته ی النا تلو تلو می خوردند. هوایی که از حنجره داغش بیرون می آمد، صدای زیر و سوت مانندی می داد. اما او هرگز نمی گذاشت که این ها او را کند کنند. از همین جا می توانست تخته های چوبی پل را ببیند. فقط بیست فوت تا آن راه مانده بود. و حالا ده فوت و حالا پنج فوت و حالا...
مردیت فریاد زد:
- رسیدیم.
و بعد ناباورانه به پاهایشان نگریست که بر کف چوبی پل متوقف شده بودند.
- نه، نباید واستی. بدو اون طرف پل.
چوب های زیر پل در زیر گام های تند آن ها صدا می کردند. و تکه های کوچکی که از زیر پل در رودخانه می افتاد لرزه بر آرامش آب می افکند. دخترها پریدند و خود را بر انبوه خس و خاشاک کُپه شده در آن سوی پل انداختند. النا بالاخره آستین بانی را ول کرد. و اجازه داد که زانوانش بایستند و سرد بشوند. مردیت خم شده بود و دستش را روی ران هایش گذاشته بود. بانی هنوز داشت گریه می کرد.
- این چی بود؟ این چی بود؟ هنوز داره میاد؟ آره؟ نه؟
النا زیر لب گفت:
- نه، دیگه تموم شد. نترسین.
اشک در چشم های او هم جمع شده بود و داشت می لرزید. اما می دانست که دیگر نفس گرم شبحی که دنبالشان بود را پشت گردنش حس نخواهد کرد. رودخانه راه را بر او بسته بود. آب رودخانه در تاریکی شب هم چون دیوار سیاهی بین آن ها به نظر
می رسید.
النا گفت:
- این جا دستش به ما نمی رسه.
مردیت اول نگاهی به النا کرد و بعد به طرف پل که مملو از درختان بلوط بود و بعد برگشت و بانی را دید که لب های خشکش را چند بار مکید تا تر بشود و بتواند
حرف بزند:
- آره این جا دیگه دستش به ما نمی رسه. اما بهتره زودتر بریم بیرون.
نمی خوایم که کل شب رو این جا بمونیم؟
شادی ناشی از فرار موفقیت آمیزشان در چهره بانی معلوم و مشخص بود. احساسی غیر قابل بیان و ناشناخته در قلب النا جوشید. برگشت و دستش را انداخت دور گردن بانی که هنوز داشت نفس نفس می زد. النا گفت:
- نه، عزیزم. الان میریم بیرون. تموم شد گلم. تموم شد بانی. دیگه جامون امنه.
بیا بریم.
مردیت که دوباره داشت به آن طرف پل و درختانش نگاه می کرد گفت:
- راستش من که چیزی اون جا نمی بینم.
صدایش از بقیه آن ها آرامتر بود:
- به نظرم از اولش هم چیزی دنبالمون نبوده... شاید فقط خودمون، خودمون رو ترسونده باشیم. شاید به خاطر حرفامون در مورد جادوگرا و درویدهای اروپا بوده.
وقتی که بلند شدند و شروع به رفتن کردند، النا چیزی نگفت. همه را نزدیک خودش آورده بود. اما حتی یک کلمه هم نگفت. النا نگران بود. واقعاً نگران بود.

+ نوشته شده در  91/03/17ساعت 13:59  توسط نگار(مدیر وب)  | 

رمان خاطرات یک خون اشام

النا آن روز زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. می توانست صدای راه رفتن عمه جودیت را بشنود که داشت خودش را برای دوش گرفتن آماده می کرد. مارگارت که هنوز در خوابی عمیق بود دست و پاهایش را جمع کرده بود و مثل موش سفید کوچکی به نظر می رسید. النا آرام از کنار در اتاق خواب خواهر کوچکش گذشت. راهش را در راهروی خانه ادامه داد. در ورودی را باز کرد و بیرون رفت.
هوای صبح دل انگیز و تازه بود. روی درخت بلوط جلوی خانه فقط چند گنجشک و سار نشسته بودند. النا که شب قبل با سردرد بدی به تختخواب رفته بود، سرش را به سمت آسمان آبی دوخت و نفس عمیقی کشید.
احساسش امروز خیلی بهتر از دیروز بود. قول داده بود که مت را قبل از مدرسه ببیند هر چند که اصلاً حوصله این کار را نداشت اما مطمئن بود که دیدن مت حالش را بهتر
خواهد کرد. خانه مت دو خیابان آن طرف تر از مدرسه بود. یک خانه معمولی مثل بقیه خانه های آن خیابان فقط شاید آویز جلوی در وردی کمی قدیمی تر و رنگ دیوارها کمی کم رنگ تر به نظر می آمد. مت بیرون ایستاده بود. برای چند لحظه قلب النا با دیدن او شروع کرد به تندتر تپیدن. مت خوش قیافه بود. النا در این مورد شک نداشت اما
زیبایی اش نه جذاب بلکه مثل برخی از مردم آزار دهنده بود. مثل زیبایی یک آمریکایی سالم و سرزنده و مت هنیکات به معنای واقعی کلمه یک آمریکایی بود. موهای طلایی اش را به خاطر شروع فصل فوتبال کوتاه کرده بود. پوستش به خاطر کار کردن روی مزرعه پدربزرگش کمی آفتاب سوخته به نظر می آمد. چشمان آبی صادق و بی پروایی داشت که امروز کمی ناراحتی در آن ها موج می زد.
- نمی آی تو؟
- نه بیا قدم بزنیم.
النا و مت کنار هم اما با فاصله راه افتادند. حاشیه خیابان پر بود از درختان گردو و افرا و هوا هنوز همان سکون صبحگاه را در خود داشت. النا به پاهایش که بر روی پیاده روی خیس گام می زدند نگاه می کرد. احساس ناگهانی عدم اطمینان به سراغش آمده بود. نمی دانست که چطور باید حرفش را شروع کند.
مت گفت:
- خب! نمی خوای از فرانسه برام تعریف کنی؟
- آها خیلی خوب بود.
النا همچنان داشت به پیاده رو نگاه می کرد که مت هم سرش را پایین انداخت. النا سعی کرد که لحنش کمی مشتاقانه تر باشد:
- همه چی اونجا عالی بود. مردم، غذا، همه چی... اون جا خیلی...
صدایش ناگهان خشکید طوری که خودش هم خنده اش گرفت.
- آره حتماً عالی بوده.
مت که حرف او را کامل کرده بود ایستاد و به کفش های تنیس رنگ و رو رفته اش زل زد. النا هنوز از پارسال آن کفش ها را به یاد داشت. خانواده مت وضع مالی خوبی نداشتند. شاید مت نتوانسته بود که کفش جدیدی بخرد. النا سر بلند کرد و دید
که چشمان مت روی صورت او ثابت شده اند.
- کاش خودتو می دیدی الان خیلی قشنگ تر از همیشه به نظر میای.
النا با بی میلی دهان باز کرد که چیزی بگوید ولی مت ادامه داد:
- و من حدس می زنم که می خوای چیزی به من بگی.
النا به او خیره شد. مت لبخند زد. لبخندی تلخ و غم انگیز. و سپس دوباره بازوانش را
گشود. النا در حالی که او را در آغوش می گرفت گفت:
- آه مت مت مت.
سپس یک قدم به عقب برداشت تا به صورتش نگاه کند.
- مت تو بهترین پسری هستی که تا به حال دیدم. من لیاقت تو رو ندارم.
- پس چرا می خوای ولم کنی؟
و دوباره به راه افتادند.
- حتماً چون خیلی خوبم و تو لیاقت منو نداری می خوای ولم کنی آره؟
النا مشت کوچکی به بازوی مت کوبید.
- نه ببین من که نمی خوام ولت کنم برم. ما باز هم با هم دوست می مونیم باشه؟
فقط دوست.
- آره مطمئنم همینطوره. آره حتماً همینطوره.
- من خیلی فکر کردم و دیدم ما احساسمون به هم مثل احساس دو تا دوسته.
النا ایستاد و به او نگاه کرد.
- دو تا دوست خوب. مت صادق باش. فکر نمی کنی که این طور باشه؟
مت سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:
- تو مطمئنی که این کارت ربطی به اون پسر تازه وارد نداره؟
النا سرش را پایین انداخت.
- نه.
النا مکثی کرد و سپس گفت:
- من اصلاً تا به حال باهاش حرف نزدم. اصلاً نمی شناسمش.
- اما می خوای بشناسیش نه؟
مت دستش را دور او حلقه کرد و آهسته او را به سمت خودش برگرداند و گفت:
- بی خیال بیا بریم مدرسه اگه باز بود سر راه یک دونات هم واسه ات
می گیرم.
موقعی که داشتند قدم می زدند چیزی انگار بالای درختان گردو تکان خورد. مت بالا را نگاه کرد و گفت:
- اینو ببین بزرگ ترین کلاغیه که تو عمرم دیدم.
اما وقتی که النا سر بلند کرد کلاغ دیگر رفته بود.
مدرسه در آن روز مکان مناسبی برای اجرای نقشه النا به نظر می رسید. او هیچ وقت بی دلیل صبح به این زودی بیدار نمی شد. او به اندازه کافی درباره استفان سالواتوره اطلاعات جمع کرده بود. که البته زحمت چندانی هم نداشتند چون در مدرسه رابرت. ای. لی همه درباره او حرف می زدند.
همه می دانستند که روز قبل چیزی بین او و معاون مدرسه اتفاق افتاده و برای همین امروز به دفتر رئیس فرا خوانده شده بود. مسئله مربوط به مدارکش بود. اما رئیس مدرسه او را به کلاس برگرداند (شایعه شده بود که با یک تماس تلفنی با رُم و شاید هم سفارت ایتالیا در واشنگتن مسئله حل شده) همه چیز، حداقل از لحاظ اداری آرام
شده بود.
النا داشت آن روز عصر به کلاس تاریخ اروپا می رفت که در راهرو صدای سوت آرامی را شنید. دیک کارتر و تایلر اسمال وود داشتند بی هدف توی راهرو «. این دو تا بچه پولدار آشغال که بازم اینجان » : می چرخیدند. النا با خودش گفت
سعی کرد که به سوت زدن و نگاه خیره آن ها توجه نکند. دیک و تایلر خیال
می کردند چون توی تیم اصلی راگبی مدرسه هستند و مدام در حال تکل زدن و دویدن اند پس باید مورد توجه همه باشند. النا در حالی که داشت آرایشش را تجدید می کرد چشمش به آن ها بود و مراقب بود که نقشه را خراب نکنند. استفان وارد شد.
النا قبلاً دستورالعمل های لازم را به بانی داده بود. آیینه کوچک جیبی که در دست داشت تصویر کاملی از اتفاقات توی راهرو را برایش به نمایش می گذاشت. تصویر استفان را برای یک لحظه توی آیینه از دست داد و بعد دید که استفان درست رسیده کنار او. آیینه جیبی را بست که استفان را با صدای آن متوقف کند اما قبل از آن که
موفق شود اتفاق دیگری افتاد. تمام قسمت خودآگاه ذهن استفان به سمت دیگر معطوف شده بود. دیک و تایلر ناگهان آمده بودند جلوی در کلاس تاریخ اروپا و راه را بسته بودند.
«. این دو تا احمق ترین آدمای کل دنیان » : النا فکر کرد
و بعد نفسش را با عصبانیت بیرون داد و از پشت سر استفان به آن دو چشم غُره رفت. اما آن ها انگار داشتند از بازی اشان لذت می بردند هم چنان ایستاده بودند دم در و وانمود می کردند که متوجه این نیستند که استفان می خواهد از آن جا عبور کند.
- عذر می خوام...
لحن استفان همانی بود که با آن معلم تاریخ را مخاطب قرار داده بود، لحنی آرام و شمرده.
دیک و تایلر نگاهی به هم و سپس به دور و برشان انداختند انگار که دنبال صدای روحی نامرئی می گردند و استفان را نمی بینند. تایلر سعی کرد به زبان ایتالیایی مسخره بازی در آورد.
- اسکوزی؟ اسکوزی می؟ می اسکوزی؟ جکوزی؟
هر دویشان زدند زیر خنده.
النا دید که چگونه عضلات استفان در زیر تی شرتش منقبض شدند. به نظر النا این دعوا غیر منصفانه بود. هر دوی آن ها از استفان قد بلندتر بودند و تایلر تقریباً هیکلی دو برابر او داشت.
- مشکلی پیش اومده؟
النا به اندازه دیک و تایلر از شنیدن صدایی که از پشت سر می آمد تعجب کرد. برگشت و مت را دید که با چشمان آبی و مصممش به آن ها نگاه می کرد. النا لب های خندانش را گاز گرفت و آن دو با عصبانیت از سر راه کنار رفتند.
«. مت. مت دوست داشتنی »
النا این را توی ذهنش تکرار می کرد اما مت دوست داشتنی داشت شانه به شانه استفان وارد کلاس می شد و او باید پشت سر آن ها راه می افتاد و تنها پشت
تی شرت هایشان را می دید. وقتی که نشستند، النا رفت صندلی پشت سر استفان را گرفت جایی که می توانست هر چقدر که دلش می خواهد استفان را ببیند و او متوجه نشود. نقشه اش این بود که تا آخر کلاس صبر کند و بعد... مت داشت با سکه های تو جیبش بازی می کرد یعنی حرفی دارد که می خواهد بزند.
- هی ببین...
مت بالاخره داشت چیزی می گفت ولی با ناراحتی.
- هی ببین... اون دو تا پسرا...
استفان خندید و با لحنی طعنه آمیز گفت:
- حتماً بچه های خوبین من در موردشون قضاوت منفی نمی کنم.
النا می دید که این بار در صدای استفان احساس بیشتری هست، حتی بیشتر از زمانی که با آقای تانر معلم کلاس تاریخ حرف زده بود. النا می دید که احساس توی صدای استفان از جنس شادی ناپخته ای است، انگار که او هیچ وقت واقعاً شادمان نبوده.
- به هر حال من انتظار نداشتم که این جا استقبال بهتری ازم بشه.
انتهای جمله اش را تقریباً فقط خودش شنید.
- چرا انتظار داشتی؟
مت که زل زده بود به استفان بالاخره تصمیمش را گرفت.
- بی خیال! گوش کن ما دیروز داشتیم با بچه ها سر تیم راگبی بحث می کردیم. آخر ربات پای یکی از پیستون های تیم پاره شده و ما می خوایم یکی رو به جاش بیاریم. تو نظرت چیه؟
- من؟
استفان که انگار غافلگیر شده بود گفت:
- نمی دونم که می تونم از پسش بربیام یا نه؟
- می تونی بدوی؟
- می تونم که... ؟
استفان نیمی از صورتش را به سمت مت برگرداند و النا لبخند کمرنگی را روی لبانش دید.
- بله.
- می تونی توپ بگیری؟
- بله.
- همش همینه. من پشت همه بازی می کنم اگه توپی که برات می ندازم رو
بگیری و بدوی تمومه.
- فهمیدم.
استفان که لبخند می زد می دید که علی رغم لحن بی تفاوت صدای مت، در چشمانش از این که او قبول کرده برقی از خوشحالی می درخشد. النا که از این وضعیت کمی تعجب کرده بود، خیلی زود فهمید که دارد به دوستی سریع و بی آلایش آن دو پسر حسادت می کند. گرمای دوستی آن دو النا را کاملاً محو کرده بود.
اما در یک لحظه، لبخند استفان محو شد و گفت:
- از دعوتت ممنونم ولی نمی تونم قبول کنم کارهای دیگه ای دارم که باید انجام
بدم.
در همین موقع بانی و کارولین هم رسیدند و کلاس شروع شد، وقتی که آقای تانر درس می داد، النا مدام در ذهنش تکرار می کرد:
- سلام من النا گیلبرت، عضو کمیته خوشامدگویی به دانش آموزان جدید هستم.
به من گفته شده که این دور و اطراف را به شما نشون بدم. برای شما که مشکلی نیست؟ نه؟ چون من اگه در وظایفم کوتاهی کنم برام مشکل پیش میاد. باید سعی می کرد که در آن لحظه چشمانش کاملاً باز و مشتاق باشد، البته تنها در صورتی که حس کند استفان می خواهد یک جوری خودش را از این بازی بیرون بکشد. بی توجهی این پسر به دخترها غیر قابل تحمل بود و النا می دانست که نقشه اش خیلی ساده انگارانه است.
دختری که دست راستش نشسته بود یادداشتی به او داد. النا بازش کرد و فوراً خط بچه گانه بانی را شناخت:
- من ک رو تا جایی که بتونم معطل می کنم. چی شد؟ قبول کرد؟
النا نگاهی به بانی انداخت که دزدکی داشت از ردیف اول به عقب نگاه می کرد. النا با دست اشاره ای کرد و به او فهماند که می خواهد بعد از کلاس بگوید. انگار یک قرن طول کشید تا آقای تانر درس را تمام کند و توصیه های شفاهی لازم را هم بکند و سپس کلاس را مرخص نماید. همه از جا برخاستند که بروند. النا فکر کرد:
- حالا وقتشه.
و بعد در حالی که قلبش به شدت می تپید دوید جلوی استفان و راهش را مسدود کرد. طوری که نتواند دورش بزند. درست مثل دیک و تایلر او هم می خواست کمی مسخره بازی در بیاورد یا خنده ای عصبی سر بدهد تا استرسش آرام بگیرد اما باید جدی می بود. سرش را بلند کرد و دید چشمانش درست رو به روی لب های استفان است.
در یک لحظه همه چیز از ذهنش پرید. قرار بود چی به او بگوید؟ دهانش را باز کرد و
کلماتی که تمرین کرده بود، بیرون آمدند و در هوا چرخی زدند و روی زمین ریختند:
- سلام من النا گیلبرت هستم. من عضو کمیته خوش آمد گویی به دانش آموزانم
و وظیفه دارم که...
- متاسفم وقت ندارم.
برای یک لحظه ذهن النا این حقیقت را نتوانست بپذیرد که استفان حتی فرصت نداده
که او جمله اش را کامل کند. النا مثل یک ماشین سخن گو ادامه داد:
- وظیفه دارم که اطراف مدرسه رو به شما نشون بدم.
- متاسفم... نمی تونم... باید برم... باید برم توی تست تیم راگبی مدرسه شرکت کنم.
استفان برگشت و به مت نگاه کرد که از تعجب بُهتش زده بود.
- مگه نگفتی که بعد از کلاسه؟
- آره... ولی...
صدای مت انگار از ته چاه می آمد.
- پس بهتره که بجنبیم. می تونی راه رو به من نشون بدی؟
مت نگاهی از سر درماندگی به النا کرد و سپس شانه هایش را بالا انداخت:
- باشه... خیلی خب... بیا بریم.
مت وقتی که دور می شدند هم یک بار دیگر برگشت و به النا نگاه کرد اما استفان نه. النا خود را در میان انبوهی از ناظران هیجان زده یافت که در میان آن ها کارولین هم بود. کارولین داشت مغرورانه پوزخندی به او تحویل می داد. احساس می کرد که جزء جزء بدنش کرخت شده. گلویش از شدت بغض می سوخت. نمی توانست حتی یک
لحظه دیگر آن جا بایستد. برگشت و با سریع ترین سرعت ممکن بیرون رفت.
+ نوشته شده در  91/03/06ساعت 13:58  توسط نگار(مدیر وب)  | 

رمان خاطرات یک خون اشام

استفان خوشحال بود که اولین روز مدرسه داشت تمام می شد. دلش می خواست فقط برای چند لحظه هم که شده از شر این اتاق های شلوغ و راهروهای پر سر و صدا خلاص شود.
این همه ذهن، این همه فکر. فشار این همه فکر را که دور و برش بودند احساس می کرد. افکار دیگران که دور و برش می چرخیدند برایش سرگیجه آور بود. سال ها بود که با انبوه انسان ها مواجه نشده بود.
از بین افکار درهم تمام مدرسه می دید که ذهن یک نفر روی او تمرکز کرده. ذهن یکی از آنهایی که توی راهرو نگاهش کرده بود. استفان نمی دانست او چه شکلی است، اما حس می کرد شخصیتی قوی دارد. مطمئن بود که می تواند او را دوباره تشخیص بدهد.
با این تغییر قیافه ای که داده بود تقریباً روز اول مدرسه را بدون خطر از سر گذرانده بود. امروز فقط دو بار از قدرتش استفاده کرده بود، آن هم فقط کمی، اما احساس می کرد خسته است و به شکل غم انگیزی مجبور بود که اعتراف کند گرسنه هم هست. خرگوش صبح برای یک روزش کافی نبود. با این که نگران بود گرسنگی کار دستش بدهد اما سر آخرین کلاس هم حاضر شد و بلافاصله حضور همان ذهن سابق را در آن جا هم حس کرد. ذهنی که در آستانه بخش خودآگاه وجودش شعله ی طلایی لرزان و ملایمی را بر می افروخت. برای اولین بار توانست موقعیت دختر را تشخیص بدهد. دختر مستقیم به سمت او آمد و روی صندلی جلو او نشست. همان طور که حدس می زد دختر چند لحظه برگشت و او توانست صورتش را ببیند. استفان شوکه شده بود و نمی توانست نفس های بریده بریده اش را کنترل کند؛ اما این دختر نمی توانست کاترین باشد. کاترین مرده بود. او بهتر از هر «! کاترین » کسی می دانست که کاترین مرده.
اما هنوز هم شباهت غیر عادی آن ها قابل انکار نبود. آن موهای طلایی براق که آن قدر نرم بودند که انگار موج لرزانی از نور هستند، آن پوست روشن که او را به یاد مرمر سفید و پرهای قو می انداخت و گونه هایش که رنگ سرخ ملایم شان توی سفیدی پوست صورتش برجسته می نمود. و چشم هایش... چشم های کاترین رنگی داشتند که جای دیگری ندیده بود؛ از آبی آسمانی تیره تر و از سنگ فیروزه ی جعبه جواهراتش براق تر. این دختر هم دقیقاً همان چشم ها را داشت.
و حالا چشم های دختر دقیقاً به او زُل زده بودند. دختر داشت لبخند می زد. استفان نگاهش را از لبخند او و از تمام چیزهایی که خاطره ی کاترین را زنده می کرد گرفت. نمی خواست دیگر به این دختر که او را به یاد کاترین می انداخت نگاه کند. و نمی خواست دیگر حضور او را حس کند. چشمانش را به میز دوخت و ذهنش را
همان طور که همیشه بلد بود قفل کرد. بالاخره دختر رویش را به آرامی برگرداند. احساسات دختر جریحه دار شده بود. حتی با ذهن قفل شده اش هم می توانست این را حس کند. استفان توجهی به او نکرد. حتی راضی هم بود. فکر کرد اینطوری حتماً دختر از او دور خواهد شد و تازه غیر از آن، استفان هیچ حسی و هیچ تمایلی هم
نسبت به دختر نداشت. در حالی که نشسته بود مدام این را با خودش تکرار می کرد که هیچ علاقه ای به او
ندارد. صدای متناوب معلم را در ذهنش خاموش کرد و سعی کرد کاملاً به دنیای خودش برود؛ اما چیزی نمی گذاشت. می دانست عطر آرامی را از سوی دختر استشمام کند. بوی گل بنفشه می آمد. استفان می دانست که دختری که مقابلش نشسته و سرش را پایین انداخته، موهای بورش از کنار شانه هایش لیز می خورند و پوست
سفید رنگ گردنش را نمایان می کنند. میان خشم و ناامیدی، حسی اغواگرانه از درنده خویی در دندانهایش ریشه دواند. این بار احساس درد نداشت. چیزی در وجودش بود که احساس خارش ایجاد می کرد. لثه هایش می خارید. دندان هایش می خواستند چیزی را در میان بگیرند. گرسنگی خاصی داشت. نمی توانست در برابر این احساس مقاومت کند.
معلم را می دید که مثل یک موش خرما از این طرف به آن طرف کلاس می رود. استفان تمام تمرکزش را روی او گذاشت. ابتدا معنی کارهای او را نمی فهمید. با این که هیچ کدام از دانش آموزان جواب سوالاتش را نمی دانستند اما او همچنان به پرسیدن ادامه می داد. استفان سپس متوجه شد که هدف معلم از این سوالات شرمنده کردن و نشان دادن اطلاعات کم دانش آموزان است. درست در همین لحظه معلم قربانی بعدیش را یافت. دختر قد کوتاهی با موهای فر کرده ی قرمز و صورت گرد. استفان از دور می دید که چه طور معلم با سوالات پشت سر هم او را کلافه کرده. وقتی معلم بالاخره او را رها کرد، قیافه ی دختر واقعاً ترحم برانگیز بود. معلم سپس
رو به کل کلاس کرد و گفت:
- می بینین؟ حالا می فهمین منظور من چیه؟ همه تون خیال می کنین خیلی
سرتون می شه. رسیدین به سال آخر دبیرستان و قراره مثلاً فارغ التحصیل بشین. اگه به من بود می گفتم بعضی هاتون حتی در حدی نیستین که از مهد کودک فارغ التحصیل بشین. مثلاً همین ایشون..
و سپس با دست به دختر مو قرمز اشاره کرد و ادامه داد:
- اصلاً نمی دونه انقلاب فرانسه چی هست؟ فکر می کنه ماری آنتونت بازیگر فیلم های صامته!
تمام دانش آموزان دور و بر استفان احساس بدی داشتند. می توانست خشم و
ناراحتی را در ذهن تک تک آن ها ببیند. می توانست تحقیری را که می شدند درک کند و ترس را در آن ها احساس کند، ترس از مرد کوچک ضعیف الجثه ای که چشمانی مانند چشمان راسو داشت. حتی پسرهای کلاس که قد و هیکل شان بزرگتر از او بود می ترسیدند.
معلم دوباره برگشت پیش قربانی اش:
- خب بیا یه دوره دیگه رو امتحان کنیم. در دوره رنسانس...
لحظه ای مکث کرد؛
- ببینم تو اصلاً می دونی رنسانس چیه؟ آره؟ دوره ی بین قرون سیزده و هفده
که اروپا ارزش های روم و یونان باستان رو دوباره کشف کرد؟ دوره ای که تعداد زیادی از هنرمندان و متفکران اروپایی رو در خودش داره؟ آره؟
می دونی؟
دختر با حالتی گیج، سر تکان داد و موافقتش را با حرف های معلم اعلام کرد. معلم ادامه داد:
- در طول دوره رنسانس فکر می کنی دانش آموزای هم سن و سال تو چی کار
می کردن؟ چیزی در این مورد می دونی؟ هیچ حدسی می تونی بزنی؟
دختر آب دهانش را به سختی قورت داد و سپس لبخند ضعیفی زد و گفت:
- فوتبال بازی می کردن؟
در میان خنده ی همه، چهره معلم برافروخته شد و فریاد کشید:
- اصلاً و ابداً.
کلاس ساکت شد.
- فکر می کنین این یه شوخیه؟ توی اون دوره بچه های هم سن شما به چند
زبان مسلط بودن و همزمان در دروسی مثل منطق، ریاضیات، نجوم، فلسفه و
دستور زبان دوره های تخصصی می دیدن. تمام سعی شون هم این بود که
وارد دانشگاه های معدود اون زمان بشن و بهتره بدونین که تمام درس ها در
اون جا به زبان لاتین داده می شد. فوتبال قطعاً آخرین چیزی بود که یه
دانش آموز...
- عذر می خوام.
صدای آرامی نطق معلم را قطع کرد. تمام کلاس برگشت به سمت استفان.
- شما چیزی گفتین؟
- بله، گفتم عذر می خوام، مطلبی هست که باید بگم.
استفان عینکش را برداشت و ایستاد.
- دانش آموزان دوره ی رنسانس همیشه برای شرکت در مسابقه ها و بازی ها
از طرف خانواده و معلم هاشون تشویق می شدن. به اون ها گفته شده بود که عقل سالم در بدن سالمه. مطمئن باشین که اون ها بسیاری از ورزش های گروهی مثل کریکت، تنیس و حتی فوتبال رو هم انجام می دادن.
استفان به سمت دختر مو قرمز چرخید و لبخند زد. او هم در جواب لبخند تشکر آمیزی زد. سپس استفان به سمت معلم برگشت و گفت:
- اما مهمترین چیزی که در اون دوره به اون ها آموزش داده می شد رفتار خوب و آداب معاشرت بود. مطمئن هستم که توی کتاب هایی که شما خواندین هم به این نکات اشاره شده. بچه ها مخفیانه لبخند می زدند. خون دویده بود توی صورت معلم. گونه هایش مشخصاً از خشم قرمز بودند، اما استفان هنوز داشت خیره به او نگاه می کرد و بعد از چند لحظه، این معلم بود که طاقت نگاه های استفان را نداشت و سر برگرداند. زنگ کلاس به صدا درآمد. استفان فوراً عینکش را زد و کتاب هایش را جمع کرد. بیشتر از آن حدی که می بایست توجه دیگران را به خود جمع کرده بود. نمی خواست دوباره با دختر مو طلایی چشم تو چشم بشود. باید هر چه سریعتر آن جا را ترک می کرد. نوعی
احساس سوزش در تک تک رگ هایش جریان داشت. هنوز به در کلاس نرسیده بود که صدایی او را متوقف کرد:
- هی! حالا واقعاً اون موقع فوتبال بازی می کردند؟
استفان نتوانست جلو لبخند شریرانه اش را بگیرد:
- آره ولی معمولاً با سر بریده اسرای جنگی فوتبال می کردند.
النا می دید که استفان چگونه از او دور می شود. این دور شدنش از النا و این رفتنش از سر خودخواهی نبود. او آگاهانه با النا این طور رفتار کرده بود. آن هم جلو کارولین که مثل باز شکاری در کمین بود. اشک های النا می خواستند از گوشه چشمانش بیرون بیایند و از تنگنای احساس حقارتش خارج شوند – شاید که آرامتر شود. اما النا تنها به یک چیز فکر می کرد. او باید استفان را به دست بیاورد. حتی اگر در این راه بمیرد، حتی اگر هر دوشان بمیرند. باید او را بدست می آورد.

بقیه در ادامه ی مطلب:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/03/03ساعت 13:57  توسط نگار(مدیر وب)  | 

شاهکار ادبیات : شب بود

و خورشید به روشنی می درخشید

پیرمردی جوان ، یکه و تنها با خانواده اش

در سکوت گوش خراش شب قدم زنان نشسته بود

+ نوشته شده در  91/01/21ساعت 15:50  توسط نگار(مدیر وب)  | 

تا حالا به این دقت کردین چرا سیصد تومن

سی تا صد تومن نمیشه.

ولی هشتصد تومن هشت تا صد تومن میشه.

واقعا چرا؟

+ نوشته شده در  91/01/19ساعت 16:57  توسط نگار(مدیر وب)  | 

مطالب قدیمی‌تر